این باغبان برمکی نیست / فرشید قربانپور

انتشار این مطلب در بالاترین

جعفر برمکی جثه کوچک و ریزه ای داشت و در مقابل هارون الرشید جثه ای بزرگتر و تنومند تر داشت.روزی این دو که از قضا بسیار به هم نزدیک بودند از جایی رد می شدند که به باغ انار بزرگی می رسند که انارهایش همه چیده شده بود.هارون الرشید نگاهی به باغ می اندازد و یک انار بزرگ رسیده و سرخ را در جایی بالای یکی از درختان می بیند.رو به جعفر برمکی می کند و می گوید : جعفر آن انار را طالب شدم.

جعفر برمکی رو به هارون می گوید : ای حاکم بزرگوار این انار در جای بلندی قرار دارد و دست ما به ان نمی رسد. اگر واقعا میل به ان دارید من خم می شوم و شما بر پشت من بالا روید و آن را بچینید.

این از لحاظ منطقی غیرممکن بود که هارون با جثه بزرگش بر پشت جعفر برمکی برود.پس خودش رو به او کرد و گفت نه تو از پشت من بالا لرو.

جعفر برمکی گفت : نه ای حاکم بزرگوار این درست نیست.

اما هارون که هوس خوردن آن انار سرش را سبک کرده بود گفت نه اشکالی ندارد.اینجا کسی نیست که ما را ببیند.

پس جعفر برمکی بر پشت هارون الرشید سوار شد و هارون او را بالا کشید تا بتواند انار را بچیند.اما هنوز دست جعفر به انار نمی رسید. هارون به او گفت : اگر دستت نمی رسد پاهایت را بر دوش من بگذار

جعفر با امتناع زیاد این کار را کرد اما باز دستش به انار نرسید

هارون گفت : جعفر تو از خودمانی اینجا هم کسی نیست.پایت را بر سر من بگذار تا بتوانی این انار را بچینی.

جعفر پایش را بر سر هارون الرشید گذاشت و موفق شد انار را با دست بگیرد و از درخت بچیند.

در همین لحظه باغبان پیدایش شد و هارون به محض دیدن او به سمتش رفت و به او گفت : ای باغبان من هارون الرشید هستم. از اینجا در حال گذر بودم که این انار در باغ تو نظر مرا به خود جلب کرد.حال به جای این انار هر چه می خواهی بگو تا به تو بدهم.

باغبان به هارون گفت : ای حاکم این باغ پیشکش به شما.در مقابل این انار هم یک چیز بسیار کوچک می خواهم.فقط اینکه روی کاغذی مرقوم فرمایید که من برمکی نیستم.هیچ پرسشی هم نکنید و تنها همین را روی کاغذی برایم بنویسید.

هارون الرشید که بسیار متعجب شده بود در دم روی کاغذی این را نوشت و مهر کرد : این باغبان برمکی نیست!

سالها از این واقعه گذشت و جعفر برمکی هر روز به نفوذ و قربش در حکومت هارون الرشید افزوده شد.تا جاییکه نفوذ خود را در حدید دید که جایگاه خود را گم کرد و یک بار به خواهر هارون الرشید تجاوز کرد.

این خبر که به هارون رسید دستور قتل جعفر برمکی و خانواده اش و بستگانش و تمامی اهل برمک را صادر کرد.

در هر کجای کشور هر برمکی را گرفتند و به دستور هارون کشتند. بسیار خونها ریخته شد و هر چه برمکی در مملکت بود قتل گردید.

تا اینکه تعقیب رد برمکی ها نیرو های هارون الرشید را به باغی در نزدیکی کاخ شاه رساند و باغبان پیری که برمکی بود.او را که گرفتند او ادعا کرد برمکی نیست و شاه این را می داند و در نامه ای تایید کرده است.چون خط و مهر هارون را در پای کاغذ دیدند او را نزد شاه بردند و ماجرا را شرح دادند.

هارون با تعجب یاد آن روز افتاد و تایید کرد که خود این کاغذ را نوشته است و به باغبان گفت : ای مرد تو از کجا چنین روزی را پیش بینی می کردی؟

باغبان گفت : آن روز من در پشت درختان ایستاده بودم و شما را تماشا می کردم.وقتی دیدم جعفر بر پشت شما سوار شد گفتم : چقدر خوب است که یک برمکی دارد پیشرفت می کند.

وقتی بر شانه هایتان سوار شد گفتم : پیشرفت برمکی بیشتر شده است و خوشحال شدم.

اما زمانی که روی سر شما پا گذاشت با خودم گفتم : از این بیشتر پیشرفتی ممکن نیست و از این لحظه تنها سقوط است و سقوط!

هارون بسیار این سخن را پسندید و از باغبان تقدیر کرد…

نظر دادن

شما ميتوانيد از اين تگ ها استفاده كنيد: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <blockquote cite=""> <code> <em> <strong>


ثبت نام آسان  در سیستم تبلیغات کلیکی وبسایت ماهنامه تحلیلی خط مهر ایته پیله سایت وب سایت اصلی دکتر شریعتی مجله بخارا همشهری آن لاین

فرشید قربانپور - سه رنگ مهدی بازرگانی - آزادی خجسته آزادی فرشته رضایی - بی سببی بابک مهدیزاده - کافه اتوپیا آرش بهمنی - مرثیه های خاک نعمت الله اکبری - فریاد ژخ سهیل سجودی - جبران ناپذیر