به “تاسیان” وبلاگستان

انتشار این مطلب در بالاترین

برای کوهزاد اسماعیلی که اکنون در زندان روزگار می گذراند

۱- آدم گاهی وقت ها از بعضی ها که می
خواهد بنویسد، نمی داند چه باید بگوید. یعنی می دانی و نمی دانی. سهل وممتنع است
لعنتی. به خودت هی می زنی که باید نوشت و دست به قلم نمی رود – یا می رود و در یک
نقطه خیره می ماند به سفیدی بی انتهایی که ملتمسانه به قلم می نگرد. آن قدر ایده
داری و آن قدر با خودت کلنجار می روی تا متنی بنویسی که هم احساسی باشد و هم
اصل مطلب را بیان کند و هم
“سوژه” را به مخاطب بشناساند… بعد آن قدر در فکرو خیال فرو می روی که
نمی دانی اوقاتت چگونه می گذرد؛ از رویا بیرون می آیی و باز هم همان قلم است در
دستانت و سفیدی بی انتهایی که…

۲-
“سیدکوهزاد اسماعیلی طاهرگورابی” – این کامل نوشتن اسم سفارش اکید و
موکد خودش است همیشه- از آن “سوژه”هایی است که نمی دانی چه بنویسی، به
خصوص وقتی که بهانه نوشتنت دستگیری او باشد . چرا باید “سیدکوهزاد اسماعیلی
طاهرگورابی” بازداشت شود: کوهزادی که هنوز
مرتضی مطهری را “شهید” می نامد – در جمع های خصوصی – سخت پای بند به
اصول و معتقدات مذهبی خویش است، با سکولاریسم – به تعبیر دکتر سروش – “ستیزه
جو” میانه ای ندارد، از اسراییل انتقاد می کند و از گروه های فلسطینی دفاع و

۳-
از کوهزاد خاطره زیاد دارم: خاطرات خوب و بد، خاطرات تلخ و شیرین. رابطه ما هم مثل
رابطه هر دو انسانی دست خوش تغییرات زیادی شده است، اما از همین کوهزاد، دو دو
تصویر دارم که هیچ گاه رهایم نکرد:

پاتوق
ما – بعضی از دوستان – کتاب فروشی ای بود در شهرداری، مرکز شهر رشت، به نام
“فردوسی”. کتاب می گرفتیم و می خواندیم و بحث می کردیم و … اگر الان
چیزی می دانم، همه را مدیون همان سال ها هستم. صاحب این کتاب فروشی، مردی است جا
افتاده با نام “یوسف زاهد” و کتاب فروشی دنج اش سال ها پناهگاه و کتاب
خانه و تسکین دهنده دردهای ما بود.

الغرض،
کوهزاد را اول بار در آن جا دیدم. به گمان اواخر سال ۸۳ یا اوایل سال ۸۴ بود. با
بحث هایی که در همان جا می کردیم، با هم آشنا شدیم. خانه های پدری مان نیز چندان
فاصله ای با هم نداشت و بسیار پیش آمد که با هم راه خانه را در پیش بگیریم و در
مسیر از همه چیز سخن بگوییم: کتاب و اوضاع سیاسی و دین و سروش و طباطبایی و
اسراییل و مطهری و شریعتی و … آن چه اما همیشه برایم هم عجیب بود و هم جالب،
آرامش باورنکردنی ای بود که کوهزاد داشت. آرامش و خونسردی که بی اغراق می توانم
بگویم تاکنون در کسی ندیده ام. گاهی در ذهنم – و هنوزهم – او را با عرفای بزرگ
قیاس میکردم – و می کنم -. گاهی هم حس می کردم این مصرع را برای کوهزاد گفته اند
که:”رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند…” احتمالا مظهر عارف کامل در
دنیای امروز بود.

- الان که اینها را می نویسم یاد همه آن خاطرات افتادم و آن روزها و آن بحث ها
و کوهزادی که همیشه در ماشین اش نواری داشت از شجریان و یا ناظری و در بهترین حالت
از سهیل نفیسی و من چقدر عذابش می دادم و گاهی با شوخی و طعنه می گفتم که کوهزاد!
تو صد سالی دیتر به دنیا آمدی. باید حدود ۱۸ – ۱۷ سال پیش از مشروطه به دنیا می
آمدی. و الان فکر می کنم این برایش ابدا طعنه نبود،برای کوهزادی که هنوز به آرمان
های مشروطه وفادار است و به میرزا عشق می ورزد. لعنت بر خاطرات که هم ذهن را مشوش
می کند و هم قلم را منحرف -

روزی
از روزهای سرد زمستان با یوسف زاهد در “چهارراه میکاییل” بودیم. یوسف
زاهد در به در مکانی بود برای پهن کردن کتاب هایش و من حریصانه تیترهای روزنامه ها
ومجلات را می بلعیدم. ناگهان احساس کردم یوسف زاهد به من اشاره می کند. دیدم فردی
با حدود ۱۸۵ سانتی متر قد و وزنی معادل ۹۰ کیلو، با موهای بلند وپریشان، ریش
انبوه، اورکت، شالی بلند وکلاهی بر سر و انبوهی کتاب و کاغذ در دستش، متفکرانه و
آرام ، در حالی که سرش پایین بود از کنار ما رد شد،بی آنکه حتی ما را ببنید، شادی
حدود دو دقیقه هر دو به او خیره شدیم، اما هر چه اصرار در نگاه بود از ما، انکار
بود از کوهزاد. و از آن روز بیشتر به او علاقه پیدا کردم. به س.ا.کوهزاد[۱] که بی
اعتنا به جهان و آن چه پیرامونش می گذرد، غرق در تفکرات خویش است. بگو کارخانه
انسان سازی

۴-
اسفند ۸۵ بود و اوضاع به گونه ای دیگر. سازمان ادوار در گیلان تشکیل شده بود و من
وکوهزاد هم از اعضای شورای مرکزی. پنج شنبه روزی بود، سوم اسفند و دو روز بود که
محمود احمدی نژاد برای انجام اولین سفر استانی اش در رشت بود. ساعت حدود ۵ عصر بود
که شخصی به دفترمان آمد با حکم بازداشت. به بازداشت گاه وزارت اطلاعات رفتیم و
بازجویی ها آغاز شد. من و کوهزاد و بابک بازداشت شدگان بودیم و قومی هم نگران حال
ما و ترسان سرنوشت خویش. قهارترین سیگاری جمع من بودم که آن زمان لااقل روزی دو
پاکت سیگار می کشیدم. کوهزاد که از سیگار به دور بود و بابک هم اهل تفنن بود
بیشتر.

جمعه
بعد از ظهر بود که مرا خواستند. تصور کردم باز هم قرار بر بازجویی است. گفتم که
تازه از بازجویی برگشته ام. نگهبان گفت لباس بپوش و بیا بیرون. رفتم. مرا سوار
همان ماشینی کردند که با بابک و کوهزاد از دفتر به بازداشت گاه آورده بودمان. می
رفتیم برای تفهیم اتهام. در ماشین یکدیگر را دیدیم و در آغوش کشیدیم. غم زندانی
بودن برای مدتی کوتاه از دلمان رخت بست. ماموری که ما را بازداشت کرده بود،
همراهمان بود. سیگاری تعارف کرد. من حریصانه سیگاری برداشتم بعد از حدود یک روز
سیگار نکشیدن. بابک هم و… و کوهزاد هم. من و بابک خیره به هم نگاه کردیم و با
تعجب به کوهزاد که تو چطور سیگاری هستی و
بعد از حدود دوسال هنوز این موضوع را لو ندادی. با همان حرکات معروف دستش
ما را دعوت به آرامش کرد.

به
دادسرا رفتیم و تفهیم اتهام شدیم و قرار بازداشت هم برایمان صادر شد. کوهزاد و
بابک بعد از ۴ روز از زندان آزاد شدند و من بعد از دو هفته. بعد از آن هم در
دادگاه ۱۶ ماه حکم حبس تعزیری برای من صادر شد و ۴ ماه برای بابک وکوهزاد. حکمی که
امروز گریبان کوهزاد را گرفته است.

باری،
می گفتم که از دادسررا آمدیم بیرون و رفتیم به سمت ماشین تا بار دیگر به بازداشت
گاه برگردیم که اکنون برای ما “مقصد” بود. در ماشین بود که کوهزاد،
سیگاری را که گرفته بود به دست من داد و چیزی گفت در این مضمون که تو زیاد سیگار می کشی، سیگار هم که
نداری، این برای تو! اشک در چشمانم حلقه زد، همان طور که اکنون زده برای بزرگی این
پسر…

۵-
کوهزاد بامداد ۱۳ آبان بازداشت شد. ظهر یک شنبه ۲۴ آبان آزاد شد و صبح دو شنبه ۲۵
آبان برا یاجرای ۴ ماه حکم به زندان لاکان رفت. تاکنون زندان رفتن خیلی از دوستانم
را دیده ام، اما زندان رفتن کوهزاد حس دیگری داشت: حس غریبی که تاکنون تجربه اش
نکرده بود. از روزی که در زندان کوهزاد را هم دیدم، این حس بیشتر شد: لعنت فرستادم
به خودم و دنیای سیاست که چرا باعث شد دوسالی رابطه مان کدرشود و لعنت می فرستم بر
خوم که کاری از دستم بر نمی آید و لعنت می
فرستم بر خودم باز…

۱-
امضایی که کوهزاد در پای مطالبش در وبلاگ شخصی اش، تاسیان، می گذاشت به آدرس:

http://koohzad.blogfa.com

۳ پاسخ به “ به “تاسیان” وبلاگستان ”

  1. باید برای روز ۱۶ آذر همصدا و هماهنگ ویم تا گام دیگری برای جنبش سبز
    برداریم. وبلاگ راه سبز گیلان آماده انعکاس خبرهای پیرامون جنبش در گیلان
    و به‌ویژه رشت است. مطمئنا نام ارسال کننده خبر محرمانه خواهد ماند.
    منتظر یاری هم باشیم.
    یادمان نرود هماهنگی اولین گام است.
    زنده باد سبز

  2. didamesh 2bar va 2 roz ham to bazdashgah ham to zendan.mahare arameesh boood

  3. مرگ در این جانفی مرگ است،تا وقتی یک دریانورد زنده باشد،همه ی نیروی دریایی زنده است،گروهانی که بطور کامل از بین برود جاویدان خواهد شد.

    «تراژدی خوشبینانه-وینشفسکی»

نظر دادن

شما ميتوانيد از اين تگ ها استفاده كنيد: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <blockquote cite=""> <code> <em> <strong>


ثبت نام آسان  در سیستم تبلیغات کلیکی وبسایت ماهنامه تحلیلی خط مهر ایته پیله سایت وب سایت اصلی دکتر شریعتی مجله بخارا همشهری آن لاین

فرشید قربانپور - سه رنگ مهدی بازرگانی - آزادی خجسته آزادی فرشته رضایی - بی سببی بابک مهدیزاده - کافه اتوپیا آرش بهمنی - مرثیه های خاک نعمت الله اکبری - فریاد ژخ سهیل سجودی - جبران ناپذیر