اینجا پر از یوزپلنگ است / فرشید قربانپور


به مناسبت تولد بیژن نجدی – شاعر و داستان نویس گیلانی
داستان از کجا شروع شد.داستان که نه شعر.شعر از کجا شروع شد.شعر؟نه شعر هم نه.بگو ای همدرد و ای هم درمان.زندگی از کجا شروع شد.زندگی آدمهایی که آب را مایه ی آفرینش می دانند و خاک را منشاء آفرینش.زندگی آدمهایی که سال هاست از پیش ما رفته اند، پیش از آنکه حرف هایشان را بشنویم و پیش از آنکه به آنها چیزی بگوییم و پیش از آنکه همه ی ما مردم ریز و درشت کوچه و بازار یک روز در خیابان منتهی به خانه آنها جمع شویم و برای اینکه این همه وقت رنج بودن در میان نیستی ها را تحمل کرده اند از آنها عذر بخواهیم.زندگی آدمهایی که بودند و نیستند و نیستند و خواهند بود.زندگی آدمهایی که در ساحل نشسته شاد و خندانند.زندگی آدمهایی که ایستاده اند ، نشسته اند و گاهی مدتها با یوزپلنگان دویده اند ؛ از کجا شروع شد؟
آبان سال ۱۳۲۰ خاش تا شهریور ۱۳۷۶ لاهیجان – نام بیژن – نام خانوادگی نجدی …
***
پروانه محسنی آزاد همسر بیژن نجدی:سال‌ها بود می‌نوشت. از سال ۱۳۳۹ که دانشجوی دانش‌سرای عالی بود، عضو انجمن‌ ادبی دانش‌سرا بود. بعد هم دبیر ریاضی شد و هندسه‌ی تحلیلی درس می‌داد. ما در خلوت خودمان زندگی می‌کردیم و قرار نبود نوشته‌هایش چاپ شوند. تنها خواننده‌ی همیشگی‌اش هم من بودم. تا این‌که شمس لنگرودی این محبت را کرد و او را به ناشر معرفی کرد، که این تعیین‌کننده بود.
داوطلبانه همراه دبیران اعزامی لاهیجان به سنندج، از طریق لشکر قدس گیلان به جبهه رفت و از آن‌جا به سلیمانیه و خط مقدم اعزام شد. به‌طور مرتب یادداشت‌های روزانه‌اش را از رزمندگان می‌فرستاد، که مقداری از آن‌ها در خط مقدم در اثر بمباران از بین رفتند.
در خود فرو رفتن، بی‌اشتهایی، کم‌حرفی،‌ درون‌گرایی و بی‌قراری از خصوصیات نجدی در شروع نوشتن داستان‌ بودند. این‌ها آغاز داستانی بودند که طرحش مشخص بود. در این‌گونه مواقع تشریفاتی قایل می‌شد، در اتاق کارش که اتاق مطالعه و تدریس ریاضی هم بود، کارش را شروع می‌کرد و این آغاز یک زایمان بود. بعد نوشته‌هایش را پاراگراف به پاراگراف برای من می‌خواند و نظرخواهی و بازنویسی می‌کرد. بعد از پایان کار با فراغ بال و خوشحالی و شعف می‌رفتیم بیرون، به مکان داستان‌ها؛ دور استخر، جلو هتل ایران، گاراژی که “مرتضی” پیاده شده بود و…. از فضا‌های واقعی ایده می‌گرفت و یکی دو داستان انتزاعی بیشتر ننوشت؛ مثل “مرا به تونل بفرستید”. “استخری پر از کابوس” که دقیقا روزی نوشته شد که یک قو کشته شده بود!
***
آدمها دو بار به دنیا می آیند.همیشه این طور بوده است.بار اول دست خودشان نیست.ناگهان چشم باز می کنند و می بینند به دنیا آمده اند.راه رفته اند و مشق نوشته اند.دعوا کرده اند و قد کشیده اند و عاشق شده اند.می نشینند جایی و به همه چیز های اندکی که فهمیده اند فکر می کنند.به نتیجه ای که نمی رسند دنبال چیزی می گردند.این جا و آنجا.در چشم های(دکمه ای!!!) من ، تو و هم کوچه ای ها دوره گرد ها و حتی دشمن ها.در خودشان در ذهنشان و در ذهن دیگران شاید.خیلی ها پیر می شوند و دیگر حالش را ندارند و واگذار می کنند به فرزندانشان ” پسرم / دخترم می خوام نصیحتت کنم…”
خیلی ها تا آخرش دنبال آن می گردند و معتقدند فقط خودشان می توانند آن چیز را پیدا کنند.در این بین دسته ی کوچکی ، خیلی کم ، پیدا می کنند.یک شب وقتی که خوابشان نمی برد و در انواع فکر های از همه نوع مدام از این طرف به آن طرف می گردند ، سیگاری به لب می گیرند و به سیاهی شب که هیچ چیز ندارد جز سکوت نگاه می کنند ، دو ۲ تا چهار تا می کنند ، لبخند می زنند و فردا صبح می شوند بیژن نجدی!پیر مرد سپید موی استخوانی که کمتر پیش می آید بخندد .عاشق موسیقی و نواختن است . ریاضی درس می دهد.هرگز دوست ندارد به مسافرت برود و در تصحیح ورقه‌ی دانش‌آموزانش هم تنبل است.فکر و خیال می کند و در افکار خود داستان می نویسد و شعر می گوید و تمام آب ها و اقیانوس ها و صخره ها و کوه ها و همه و همه چیز را به دوستان و خویشان خودش می بخشد و سال ها بعد روی کاغذهای نخواندنی و نانوشتنی و در گفتگو های بی نتیجه و بی پایان و در مرز های بدون گذشت درباره ی او فقط می نویسند او به شکل غم انگیزی بیژن نجدی بود.
***
من به شکل غم‌انگیزی بیژن نجدی هستم.متولد خاش. گیله‌مرد هم هستم. متولد ۱۳۲۰(سالی که جنگ جهانی دوم تمام شد.) تحصیلات لیسانسیه‌ی ریاضی. یک دختر(ناتانائیل) و یک پسر(یوحنا) دارم. اسم همسرم پروانه است. او می‌گوید. او دستم را می‌گیرد. من می‌نویسم
***
واقعا فکر می کنید چقدر می توانم از خودم در بیاورم.درباره ی نویسنده ای که خیلی زودتر از هم سن و سالانم شناختمش اما او دیگر در میان ما نبود و از تمام حرفهای بسیارش تنها چند داستان و چند شعر باقی مانده بود و مراسمی که هر چند وقت یک بار در شهرهای دور دست شاید برای خالی نبودن عریضه برایش برگزار می کنند.
بیژن نجدی؟!! کیه؟انگار اسمشو شنیدم.
نه عزیز جان نامش را نشنیده ای.نامش را نشنیده ای که اگر می شنیدی که دیگر بیژن نجدی نبود و در قلبش نگفته بود”هیچ کس باور نمی کند که من پسر عموی سپیدارم”
اصلا انگار هیچ کس نامی نشنیده از او!
نه نشنیده ای. بارها در روزنامه ها و در رادیو و در تلویزیون و حتی در دنیای بی پایان دهکده ی جهانی و خیلی جاهای دیگر نامش را نشنیده ای . اصلا نامی نبوده اسمی و رسمی نبوده.چند داستان کوتاه و چند شعر که دیگر نامی ندارد.آن هم وقتی با سرعت یوزپلنگ در حال دویدن باشد!
***
خدا بیامرزدش.آدم خوبی بود.معلم من هم بود.ریاضی درس می داد.وقت هایی که کیفش کوک بود عجب درسی می داد.به گاو هم ریاضی را حالی می کرد.اما اگر سر دماغ نبود و کمی عصبانی دو سه بار که توضیح می داد کلافه می شد و از کوره در می رفت.آن وقت گیر می داد به یک نفر و اینقدر کتک می زد که خودش خسته می شد.اما باز همه دوستش داشتند.از دور که می دیدند دارد می آید برایش خم و راست می شدند.خیلی دوستش داشتند.معلم خوبی بود.خانه ما به آنها خیلی نزدیک بود.یادم است یک بار با ژیان تصادف کرد و حدود ۵ شش ماه خانه نشین شد و چون من به ریاضی علاقه داشتم و خودش هم می دانست و تازه گاهی شعر هم می گفتم هر زمان از شبانه روز که سئوالی داشتم می رفتم در خانه اش.با پای گچ گرفته می آمد و به من می گفت : بپرس. می پرسیدم و جواب می داد.آنوقت اگر سرحال بود کمی حرف می زد. برای من که شاگردش بودم و حالا به آنهمه شاگردیش افتخار می کنم!
***
نجدی آدم عجیبی بود .بابت کلاسهای تقویتی بسیار ارزشمندش پول ناچیزی می گرفت. کلاس هایش در یکی از اتاقهای خانه اش برقرار بود.کتابخانه ای بزرگ و مفصل و جامع داشت. از در و دیوار اتاقش ساز آویزان بود.هم سازهای سنتی و هم ساز های جدید. گاهی عبا می پوشید با آن سبیل های پرپشتش و گاهی تی شرت زرد و شلوار جین .قدبلند و شق و رق و استخوانی بود.به جمع آوری کلکسیون عصا علاقه خاصی داشت.عصاهای شیک و گران قیمت. رابطه اش با من بی اندازه دوستانه و پدرانه بود.
***
آدم غمگینی بود.کم پیش می آمد که بخندد.من اواخر تدریسش شاگردش بودم. اکثرا سر کلاس ها کم حاضر می شد.تمام مدرسه ، مدیر و معلم ها از دستش به تنگ آمده بودند.حرفی هم نمی توانستند بزنند.معلم مشهوری بود.تازه دیگر پیر هم شده بود و خیلی از همانها زمانی شاگردش بودند.رفتارش تغییرات قابل توجهی داشت.گاهی خوب خوب ، گاهی خوب ، گاهی بد ، گاهی بد بد! اما در کل از نظر من انسان فرهیخته و محترمی بود.بعد ها که شنیدم از او شعر و داستان چاپ شده و تازه کلی سرو صدا هم کرده به این نظر خودم بیشتر معتقد شدم.خب خیلی اوقات ظاهر آدم ها با آنچه که هستند تفاوت دارد.حیف است واقعا حیف است که از کنار این همه خصوصیات بزرگ این طور بی تفاوت بگذریم.
***
نه حیف نیست.دیگر حیف نیست.هدر رفتن تمام این سالها و غم ها و حرف ها دیگر حیف نیست.دیگر غم مخور استاد.تو کار خودت را کرده ای.هر چند کوچک اما آنچه می توانستی و می شد انجام گرفته است.در سرزمین گیاهان پر از آفت تو میوه ات را داده ای.ببین.ببین این سیب چقدر شیرین است.کودکان را ببین.اسب ها را ببین.عروسک ها را ، نویسنده ها را ، خیابان ها را ،تابستان ها و خواهران را و یادگار های سپرده به زمین را.سه شنبه ها را ببین چه خیس شده اند.یوزپلنگان را ببین چگونه می دوند.آدم خیال می کند اینجا پر از یوزپلنگ است.این جمعه ها و یکشنبه ها را ببین که چگونه از پشت پنجره می گذرند!نه این ها چیز کمی نیستند.قبول دارم که این روزها ،زمان زمان دیگری است و زبان زبان دیگری و حرف ما حتی اگر هنوز حرف حساب باشد ، دیگر حرف امروز نیست.اما هر چه هست مال خودمان است.مال خود خودمان است و اصلا می توانیم خیلی تمیز آن را روی طاقچه خانه های گلی خودمان بگذاریم.سند افتخارات گذشته.این همه داستان هایت و شعرهایت.آن وصیت نامه ات ، راز تمام زندگی ها!نه دیگر حیف نیست استاد.تو کار خودت را کرده ای.

۲ Comments

  1. خیلی جالب بود.
    مرحوم نجدی معلم پدر و مادر من در لاهیجان بوده و پدر و مادرم همواره با احترام زیادی از او یاد می کنند. روحش شاد.

  2. خیلی وقت بود یه مطلب ازت نخونده بودم ه هنوزم همون قلم رو داری فکر می کردم تغییر می کنه چون از مجردی در اومدی . جالب بود برام

Leave a Response

Please note: comment moderation is enabled and may delay your comment. There is no need to resubmit your comment.