Vladimir Putin “We discussed this important issue yesterday over a beer...”

Barack OBAMA “You know, my faith is one that admits some doubt...”

مولوی و مدارا (۲)

Posted by admin on فروردین ۴م, ۱۳۸۸ and filed under جهانگیری مولانا. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0. You can leave a response or trackback to this entry

این پست بخش دوم این مقاله است.برای مشاهده بخش نخست اینجا کلیک کنید

بخش دوم تسامح و مدارا از نگاه مولانا-رض صالح

آموزه ها :
آموزه نخست:
ابلهان گویند این افسانه را خط بکش زیرا دروغ است و خطا
ای برادر قصه چون پیمانه ایست معنی اندر وی مثال دانه ایست
دانه معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل . (۲)
برای مولانا «قصه » پیمانه ایست تا دانه های حقیقت را در آن وزن کند. تا از طریق آن اندیشه های عارفانه و عوالم سیر وسلوک را در دل مریدان و خوانندگان بنشاند . در تبیین آموزه نخست ، طرح مقدمه ای فلسفی ضروری است.
«تضاد» از امور استقرایی است اینکه کدام دو صفت ضدند و در موضوعی واحد قابل جمع نیستند ، با استقراء به دست می آید . به بیان دیگر ما در عمل دیده ایم که رنگ سبز و سرخ در موضوعی واحد جمع نمی شوند، بر تضادشان حکم می کنیم. اما این امر مطلق نیست ، مشروط به موضوع است. در حالیکه «تناقض» امری عقلی ، سابق بر تجربه و بطور مطلق محال است. بعضی اوصاف هستند که در ظرف تنگ وجود یک موضوع جمع نمی شوند ، وقتی ظرفیت فراخی و فزونی گیرد، همان دو صفت متضاد در موضوعی واحد قابل جمع می شوند روی این قاعده فراخی و فزونی گیرد ، همان دو صفت متضاد در موضوعی واحد قابل جمع می شوند روی این قاعده آنچه برای عموم از جنس اضداد است ، برای شخص کامل از اضداد نیست . و غلبه بر اضداد نشانه کمال است به دیگر زبان ، اگر کسی در خویش تنها صفت «عشق » بپروراند و عقل منزوی دارد و دیگری تنها صفت « عقل » فربه کند و « عشق » لاغر دارد و چالاکی این دو صفت « عشق » و « عقل » را در خود ، در کنار هم بپروراند . بی تردید فراخی و شرح صدر سومی جمع اضداد است و این نه محال که کمال است . ملاصدرا می گوید: « اوصاف متضادی چون سیاهی و سپیدی تلخی و شیرینی ، درد و لذّت محال است که در جسم واحد جمع شوند و این به دلیل تنگی ظرفیت آن جسم است. اما جوهر نفسانی درعین وحدت جامع سپیدی و سیاهی و دیگر اضداد است. و هرچه تجرد و جوهریت انسان بیشتر شود وقوف و کمالش فزونی گیرد، احاطه و جامعیتش نسبت به اضداد بیشتر خواهد شد. (۳)
آنچه از این مقدمه فلسفی مورد نظر است ، تضاد در احوال عارفان و سالکان بلند مرتبه است آنان با مراقبت ، ریاضت ، سیر و سلوک ، نسبت به امور بواطن و حقایق این جهان آگاهی می یابند و لذا در جهانی زندگی می کنند که بسیار فراختر از جهان دیگران است. ولایه ها و بطون بسیار دارد ولی چنان می زیند که گویی در همین جهان تنگ اند. مسیر و عاقبت کاروان حیات را می بینند و می دانند ، اما با کاروانیان مانند بی خبران ، همراهی می کنند انسانهای عادی متناسب با آگاهی و علم خود زندگی می کنند . زندگی آنها متناسب با آگاهی و غفلت آنهاست . آنگونه زندگی می کنند که می دانند و اگر اطلاعاتی بیشتر داشته باشند، بی تردید نوع دیگری زندگی می کنند. مولانا در تفسیر این معنی می گوید:
هم در این سوراخ بنّایی گرفت در خور سوراخ دانایی گرفت
عنکبوت ار طبع عنقا داشتی از لُعابی خیمه کی افراشتی (۴)
ما به اندازه دانش مان زندگی می کنیم و به اندازه زندگی مان ، دانش داریم. زندگی مردم گذشته در خور دانایی شان بود و زندگی امروزیان نیز در خور دانایی امروز شان است. این دو چون قفل و کلیدند . تضاد از لحظه ای آغازمی شود که بِنا در خورِ دانایی نباشد. پیامبران بزرگ اولیاء و سالکان در میان مردم ، مثل آنان زندگی می کنند اما مردم را از خودشان بهتر می شناسند. حقایق و رموز پیچیده رامی بینند ، ولی آنگونه نشان می دهند که نمی بینند، بیدارند ، خفته می نمایند. دشمن را می شناسند ، باوی دوستی می ورزند . از فتنه ها آگاهند ، بی اضطراب و شادمانه زندگی می کنند. این چنین جانی چه در خورد تن است ؟ جمع صفات متضاد در این و اصلان حق . موجب فزونی جان بر تن و مظروف از ظرف می گردد. و این اصلی ترین دشواری روحهای بزرگی چون روح علی (ع) ، مولانا و … است . اصلی ترین پیام این قصه لطیف نیز همین است. موسی (ع) دنیای خود را به نسبت دانایی خویش بنا کرده است. و عالم چوپان برای او غریب است. و چون تازیانه ای بر جانشان می نشیند ، بنایی دیگر پی می ریزند ، تازیانه موسی (ع) جان چوپان را ازسدره المنتهی می گذراند. و تازیانه معشوق مطلق ، موسی (ع) را از یک متکلم در بند صورت به موسایی لایق اسرار الهی بدل می کند. و جان آگاه مولانا از نوع راز دانی است که خود را غافل می نماید ، و برای افزایش ظرفیت دیگران ، رازها را درقصه به زبان عوام می گوید. روح بلند او می داند که روحهای کوچک تاب دیدن و شنیدن بسیاری از حقایق را ندارند ، درعین حال او باید به نسبت ظرفیت آدمیان بگوید:
سرّ پنهان است اندر زیر و بم فاش اگر گویم جهان برهم زنَم (۵)

هان و هان هشدار برناری دمی اولاً برجَه طلب کن محرمی
من چو با سودائیانش محرمم روز وشب ، اندر قفس درمی دمم
چو ز راز و ناز او گوید زبان یا جمیل الستر خوانَد آسمان (۶)
جمع راز دانی و غفلت در خور پیامبران و اولیاء و عارفان است.
چون رازها نمی دانیم، به دانسته های خود مسروریم و خود را شایسته درگاه حق می دانیم و دیگران را زائده درگاه او.
تک مران ، درکش عنان ، مستور به هرکس از پندار خود مسرور به (۷)
آموزه دوم :
آموزه دیگر قصه این است که « قوام زندگی دنیا برغفلت است . » اگر آدمی بداند که فردا خواهد مُرد یا در دل دیگری چه توطئه ای علیه او وجود دارد ، نظام زندگی درهم می ریزد . قوام زندگی به نادانستنی ها و گرم کار خود بودن است. بی خبر از زیانها ، سقوطها و به شوق سود وصعود و امید بستن و پیوستن و فخر فروختن و مسرور بودن به پندار خویش . آدمی وقتی غرق در کار خویش است میان «شناسنده» و «شناخته شده »فاصله اندک است. سوال ونقد ، لحظه ای آغاز می شود که فرد از این استغراق بیرون آمده از منظری بیرون به حادثه بنگرد یا از او پرسیده شود ، چوپان قصه غرق در جذبه عشق است ، غافل از دیگر حالات و مراتب ، تازیانه پرسش موسی ، او را لحظه ای از خود جدا می کند ، و عتاب منظر سوم با موسی (ع) همان می کند که موسی (ع) با چوپان کرد.
بر دل موسی سخن ها ریختند دیدن و گفتن بهم آمیختند
آموزه سوم :
فهم کفر و مسلمانی در تلقی متکلم ، فقیه و عارف متفاوت است. کفر و مسلمانی دو گونه است:
کفر و مسلمانی فقهی – غیر فقهی
فقه ناظر به صحیح بودن یا نبودن ظاهر عمل است و به باطن کاری ندارد . از نظر فقیه ، از آن نظر که فقیه است اگر کسی نماز بخواند ، حمد وسوره اش درست باشد ، در جای غصبی نایستاده باشد ، رو به قبله داشته باشد ، وضو باشرایط لازم گرفته باشد، ولی از ابتدا تا انتهای نماز ، ذهن و فکرش جای دیگری باشد و معنای یک کلمه از کلماتی که در نماز ادا می کند ، نداند ، یا اگر هم می داند ، توجه نکند « روی به محراب و دل به بازار » داشته باشد نمازش به لحاظ فقهی درست است و قضا هم لازم ندارد. ولی در نگاه خداوند و از منظر سوم ( مولانا) واقعیت ها خریدار دارد ، نه ادعاهای لاف زنانه و کاذب . خداوند که از بواطن خبر دارد، رستگاری را در گرو تقوی می داند ، بقول بزرگی : «فاصله همه امت ها با خداوند یک اندازه است . کرامت نزد خداوند ، به تقوی است . »
کفر نیز چنین است ، آن کس که آگاهانه و از ضمیر عناد و لجوج حقایق مطلق هستی ، خدا و انبیاء را انکار می کند ، کافر واقعی است. ولی آنکس که از سر جهل یا نداشتن امکانات و شرایط مناسب به حقیقت متعالی دست نیافت ، کفرش ظاهری است ، کفرش به کلام ناتراشیده است.
ما زبان را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را
زبان چوپان به ظاهر ، موافق زبان فقیه و متکلم نبود ، اگرچه دلش مالامال از عشق به خدا بود. موسی (ع) متکلمانه تازیانه ای بر او نواخت و گفت که کلام تو در خور خداوند نیست. عتاب موسی (ع) جان شبان را به آتش کشید ، و روح او را به بالاترین مراحل کمال رسانید. چوپان زبانش را نیز تصحیح می کند یعنی زبان را با ایمان موزون و مطابق می نماید.
گفت ای موسی از آن بگذشته ام من کنون در خون دل آغشته ام
خداوند به موسی (ع) می فرماید: هر کسی در مقامی است از هرکس توقعی می رود ، به درون دل نگاه کن ، نه کلام و صورت. من به سوز دل راغبم نه به الفاظ . با این عتاب ، مرغ جان موسی (ع) به پرواز در می آید و از اسلام ظاهری به اسلام حقیقی دست می یابد. آنگاه به شبان می گوید کفر ظاهر تو عین دیانت است. دل تو به محبت و عشق حق روشن است.

آموزه چهارم:
برخورد نمادین دو جریان فکری متکلم و عارف است که عاشقی بدون ادب متکمانه با خداوند رازها دارد و مورد عتاب موسی (ع) قرار می گیرد، چوپان در این تعامل می آموزد که « محتوی » و « صورت » باید متعادل باشد و با عتاب موسی به اصلاح صورت می نشیند. موسی (ع) نیز با عتاب الهی در می یابد که باید بر سوز عاشقان که متعلق به مرتبه ای فوق زبان است ، حرمت نهد. موسی (ع) زبان و تئوری ذهنی چوپان را اصلاح می کند و خداوند به تجربه عاشقانه و حیرت زبان سوز چوپان صحه نهاد و به موسی (ع) آموخت که همین که به موسایی رسید ، لکنت زبان و قصور توصیفش آشکار می شود. کدام مرتبه از ستایش آدمی ، متناسب با حقیقت حضرت حق است .
آموزه پنجم :
راز دانی عارفان وآگاهی از بواطن عالم ، دنیای ما را برای آنها همانند زندانی می کند، در دنیای ما احساس غربت و دل تنگی می کنند . به همین سبب عارفان دین را از سطح «شریعت» به حد « حقیقت » ارتقا می دهند. توطن در آن عالم و آن نگاه فراخ جزبا هجرت و ترک تقلید میسر نیست، و «عشق» ، مرکب این هجرت دائمی است.
آموزه ششم : آموزش دیگر قصه عنایتی است که عُرفا به ویژه مولانا به راههای رسیدن به حقیقت دارد. از منظر عرفا « الطرق الی ا… بعد وانفاس » انفس « الخلایق » راههای رسیدن به خداوند به عدد خلایق یا نفس هایشان است. مولانا اختلاف ادیان و اندیشه را از اختلاف لفظ ترک و عرب و فارس و رومی می داند. و این تفکر به لحاظ اجتماعی از جمله عوامل تلطیف تعصبات خام و نوعی تساهل و مدارای دینی است. که کینه ها را در جوامع می زداید و قلبها را نسبت به یکدیگر مهربان و پر محبت می کند.
این سوال همواره در تاریخ وجود داشته است که آیا تنها یک راه برای رستگاری و سعادت انسان درهر عصری وجود دارد ؟ و باقی راهها ، گمراهی است؟ یا طُرق گوناگونی برای رستگاری وجود دارد؟ یک مسلمان ، مسیحی ، زرتشتی ، کلیمی ، بودایی و … حق دارد از خود بپرسد ، آیا واقعاً همه کسانی که بیرون از دیانت من هستند به مقصد نمی رسند و رنج بیهوده می برند و عمر تباه می کنند ؟ مبغوض خداوندند؟ بی هیچ گناهی به ضلالت افتاده اند؟ و از محبت الهی و نعمت اخروی محروم اند؟ آیا حجره هدایت و رستگاری و نجات چندان تنگ است که فقط هم دینان مرا در خود می گنجاند و در حق بقیه امساک روا می دارد؟ آیا خداوند جز همدینان من ، بقیه را به دست شیطان رها کرده است؟ آیا همیشه بیشتر مردم روی زمین از گمراهان و جهنمیان و راندگان درگاه حق اند؟ این سوالات در میان مومنان درون یک دین نیز مطرح است. آیا اشعریان رستگارند یامعتزلیان ؟ شیعیان یا اهل تسنن؟ و .. آیا راه رسیدن به حقیقت واحد است یا خداوند ، نفس تعدد راهها را برای دست یابی به سعادت می پسندد؟ اگر خداوند مایل است که همه انسانها او را بشناسند دوست داشته باشند و بپرستند ، قاعدتاً نمی بایست صرفاً در یک زمان یا یک فرهنگ خاص تجلّی نماید. این سوالات از اساسی ترین مباحث الهیات و کلام جدید است . و زیباترین پاسخی که تاکنون بشر به این سوالات داده پاسخ عرفانی اسلامی بویژه مولاناست. داستان موسی (ع) و شبان در عین صحه گذاشتن به درکهای متفاوت و راههای گوناگون برای دست یابی به حق هیچ مرحله ای از درک حقیقت را مطلق نمی داند و راه حق مراتب بسیار دارد. به بیان دیگر تجربه های دینی در انسانها همگانی است. تفسیر این تجربه سودمند یا زیان بار می افتد. در این قصه ، چوپان واجد تجربه های خام دینی است. خداوند بر او تجلی کرد. اما وقتی او می خواهد آن تجلی را به زبان آورد ، از تعابیری که برای مخلوق به کار می برند ، بهره می گیرد . موسی (ع) این تعابیر را کفر می داند، تفسیر موسی (ع) از این تجربه دینی در گفتار او نسبت به چوپان آشکار می شود. به چوپان می گوید ، اگر به یک مرد نام فاطمه که از جنس آدمی است ، بدهی با تو به نزاع بر می خیزد، چه جای خدای حکیم است ، این نسبت ها و القاب ناروا ؟ عتاب خداوند ، تفسیر موسی (ع) را تغییر داده و تجربه دینی شبان را به گونه ای دیگر تفسیر می کند. خداوند می پرسید ، آیا تو متوقعی که همه خداوند را به یک زبان بخوانند ، و همه تجربه های عرفانی و دینی خود را یکسال تعبیر کنند؟ شبان از ایمان و حقیقت تجربه دینی برخوردار است – نقص او در تفسیر این تجربه است که به دلیل انسی که با شرایط محیطی خود دارد آن را به نحو خام و ناتراشیده ای بیان می کند. به این جهت او را نمی توان کافر خواند.
صد هزاران پرده دارد حسن دوست می کند هر پرده آوازی دگر – شیخ روزبهان صوفی
موسی (ع) و شبان هر دو در مرتبه ای از مراتب درک و دریافت حقند. هنگامی که موسی (ع) شبان را می یابد ، هر دو در مرتبه ای از مراتب درک و دریافت حقند. هنگامیکه موسی (ع) شبان را می یابد ، هر دو از محل و مرتبه پیشین خود یک گام بالاتر آمده اند.
موسی (ع) فهمید که حقیقت ایمان چیزی ورای گفتار و تعاریف متکلمانه است . و باید آتش عشق درجان افروخت . و هم شبان فهمید که باید تجربه دینی خود را در قالب تفسیری صحیح بریزد. به هر تقدیر ، واقعیت این است که درباره حقیقت مطلق و خداوند لطیف ، قانون «همه یا هیچ » حاکم نیست. اینکه حقایق یا سیاهند یا سفید در این وادی گمراهی ساز است. چه بسیار واقعیت ها در این هستی که سایه های خاکستری اند. و در مراتب کشف و شهود حقیقت « سیاه و سفید » فهمیدن ، از نگاه خامان تراوش می کند. به این جهت است که موسی (ع) و شبان هر کدام پس از تنبیه به نگاهی نو دست می یابند، چرا که همه ستایشها و سجودها در برابر حقیقت حق – حقیر و ناچیزند. اینگونه نگریستن است که مولانا را محصور نگاه تنگ هیچ عصری نمی کند. او اقیانوسی است که غواصان اندیشه های بلند در آن گرفتار طوفان می شوند ، آنچه که مطلوب ماست ، بهره گیری از او به نسبت ظرفیت جام و جود ماست. تا شاید شلاقهای نقد زیرکانه و تیزبین او همچنان که موسی (ع) و شبان را به حال خود وانگذاشت ، آنها را از مرتبه خویش به مراتب کامل تری ارتقاء دارد ، با ما نیز چنین کند .چنین باید .
پاورقی :
۱٫ پاتابه : مج پیچی است که از مچ پا تا زانو می پیچند. شرح انقروی ص ۶۰۳
۲٫ مثنوی مولوی – دفتر دوم – ابیات ۳۶۲۴ – ۳۶۳۱
۳٫ اسفار اربعه – ملاصدرا – جلد ۹ – شرکت دایره المعارف الاسلامیه ص ۱۸۹
۴٫ مثنوی مولوی – دفتر سوم از بیت ۳۹۷۷ به بعد
۵٫ مثنوی مولوی – دفتر سوم از بیت ۴۷۸۳
۶٫ مثنوی مولوی – دفتر سوم از بیت ۴۷۸۳ – ۴۷۸۷
۷٫ مثنوی مولوی – دفتر اول بیت ۳۶۱۱

Leave a Reply

Advertisement 250x250 ad code to be displayed on the inner pages