سیری در جهان چندقطبی
«تاریخ به ما نشان می دهد که صلح ترک مخاصمه ای است برای شروع جنگ، و جنگ وسیله ای برای دستیابی به صلحی بهتر…»
لنین
کامیار چایچی: وقتی ترومن از لابه لای یافته ها و آزمایشات نیمه کارهی دانشمندان آلمانی تهدید جاودانهی بشریت و بقا را به دنیا آورد و در ۱۶ ژوئن ۱۹۴۵میلادی (۱۳۲۴خورشیدی) آن را در صحرای بی آب و علف نیومکزیکو (منطقهی آلاموگوردو) با موفقیت آزمایش کرد، برای جهانی که جنگ پس از صلح و صلح پس از جنگ، میراث لاینفک آن به شمار رفته و از دامن آن فرهنگ و هویتهای جدیدی رشد می یابد، آغازگر عصر جدیدی شد که در آن پایههای نظام سنتی جنگ و صلح چنان فرو می ریخت که صلحی برای جنگ متصور نبود جز نابودی.
از اینرو «جنگ سرد» که حالتی بین جنگ و صلح و به نوعی جنگ دیپلماتیک به شمار میرفت، به دلیل ناتوانی رهبران ابرقدرتها در توسل به جنگ علنی، برای فرونشاندن عطش بلندپروازیها و دفاع از منافعشان در دوران سلاح های هسته ای، به وجود آمد.
پس از آن هر گاه که یکی از این دو ابر قدرت جامهی شوالیهای به تن می کرد و مواضع خصمانه ای در مستعمرات و حوزه های نفوذ قطب مقابل می گرفت، جهان تا مرز نابودی پیش می رفت، اما این دیپلماسی گرم رهبران ماجراجوی دو قطب بود که کوه یخ اختلافات و خصومت ها را برای صلحی بهتر، طی مصامحه هایی به رود های سیل آسایی تقلیل می داد که مستعمرات و مناطق تحت الحمایه این دو بلوک را فرا می گرفت.
البته عصر هسته ای از جهاتی سبب تحکیم موقعیت دو بلوک و اختلاف فاحش آنها با کشورهای دیگر شد و علاوه برآن سرزمین های وسیع، جمعیت زیاد و اعتقاد راسخ به درستی باورهایشان آنها را به دو قطب عظیمی تبدیل کرد که بازیگران اصلی عرصه بین المللی شدند.
جهان دوقطبی با ماراتن توسعهی تسلیحاتی و اتمی و گسترش تنگاتنگ منافع، سالها تداوم یافت و فشارهای اقتصادی و تورم حاصل از آن بر چهرهی ابرقدرتها، به ویژه اتحاد جماهیر شوروی به طور کامل مشهود بود. جدایی چین از اتحاد جماهیر شوروی در سالهای میانی دهه ۱۹۶۰ نیز به این مساله دامن زد.
با فرو ریختن دیوار برلین و تجدید نظر طلبی مسکو ، در این سوی دیواری که دیگر آهنی نبود، اتحاد جماهیر شوروی با ملتی روبهرو بود که هر چند به مانند عصر «پسا پتر» ریش های بسیار بلندی نداشتند، اما فشار اقتصادی، بدهی های بین المللی، سانسور، حذف مخالفان و… شرایطی همچون آن را به وجود آورده بود با این تفاوت که گورباچف، پتر کبیر نبود.
وقتی فروپاشی شوروی سالها حاکمیت جهان را به یک قطب تقلیل داد و اندیشهی دموکراسی و اقتصاد لیبرالی بر افکارسوسیالیستی و کمونیستی چیره شد، جهان دهههای متمادی عرصهی جولانگاه امپراتوری لیبرالها به عنوان تک قطب بزرگ دنیا بود که موجب شد حتا چین انقلابی و منتقد گذشتهی سیاست های محافظه کارانهی مسکو در برابر غرب، با تغییر استراتژی، در اواخر دهه ۱۹۷۰ تئوری اصلاحات و سیاست درهای باز را پیش گیرد و رشد اقتصادی خود را طی این سه دهه به ۷/۹ درصد رساند و اینچنین با دستاوردهای جهانی اقتصاد لیبرالی پایه های قدرت خویش را تحکیم بخشد.
بلوک شرق که در صدد احراز هویت خود برآمده بود، وقتی که در مقابل خود با ناتو (پیمان آتلانتیک شمالی، پیمانی که در چهار آوریل ۱۹۴۹منعقد شده بود) روبهرو شد، جهت اعلام حضور مستقل در ۲۶ آوریل ۱۹۹۶ سازمان «شانگ های ۵» را بنیاد نهاد.این سازمان بین دولتی که متشکل از روسیه، چین، ازبکستان، قزاقستان و قرقیزستان است، در ژوئن ۲۰۰۲ در حالی به «شانگ های ۶» تغییر یافت که بسیاری از کشورهای منطقه از جمله هند،پاکستان و ایران با هدف تحکیم قدرت خود و ایفای نقش موثر در همگرایی منطقه به عضویت اعضای ناظر در پیمان شانگهای در آمدند و حتی ایران به عنوان یکی از مخالفان سرسخت سیاست های کاخ سفید در خواست عضویت کامل خود را به سازمان ارائه کرده است و عضویت احتمالی هند در آینده به عنوان عضو اصلی سازمان شانگهای که دارای سومین ارتش بزرگ دنیا و دومین رشد اقتصادی جهان است ، می تواند در تقویت قوا و قدرت مانور سازمان نقش موثری داشته باشد تا به این شکل مرز بندی و شکاف های جهان دو بلوکه یا چند قطبی افزایش یابد و نشان دهد اوج تقابل نظام ها و قدرت¬ها در دو یا چند قطب که در آخرین مجادله تاریخی به جنگ سرد منتهی شد، الزاما تضاد دو ایدئولوژی نیست.
در این مدت هرچند شاهد فرمان ریاست فدراسیون روسیه در خصوص تعامل سازنده با ناتو و همکاری امنیتی با آن و یا عضویت شورای مشترک ناتو-روسیه برای مسالهی تروریسم در سالهای ۲۰۰۰ و ۲۰۰۲ میلادی بودیم و آمریکا هم با درخواست عضویت ناظر در سازمان همکاری های شانگهای تمایل خود را برای جلوگیری از ایجاد شکاف در بین ابرقدرتها نشان داده، اما برخی مسایل بین المللی از جمله مساله کره شمالی، مخالفت هایی که با انقلاب های رنگی و احداث سپر دفاعی موشکی شد و ضدیت با کشورهایی که به تشویق آمریکا به عضویت ناتو در می آمدند و تهاجم نظامی روسیه به گرجستان که با حمایت ضمنی هم پیمانان روس¬ها در منطقه مواجه بود و ازهمه مهمتر عطش برتری نظامی قدرت¬های شرقی که با ماراتن تسلیحاتی و آزمایشات گسترده موشکی و گسترش ارتش ها و… که به جدیت دنبال می شود ، دورنمای آن را دارد که شرقی ها چندان مایل به حفظ وضعیت موجود در راستای همزیستی مسالمت آمیز با متحدان غربی نیستند.
ایالات متحده نیز هر چند پس از جنگ سرد در سیاست خارجی خود با تاکید بر این فلسفه که نظام تک قطبی، نظامی ایدئولوژیک نیست توانست حلقه هم پیمانان خود را تا پشت مرز های امپراطوری سابق بگشاید و با ظهور جمهوری های مستقل ،در بین آنها برای خود هم پیمانان متعهدی دست و پا کند اما اندیشه جهانی دموکراسی و لیبرالیسم نمی توانست وجود جهان تک قطبی و پایگاه عظیم این امپراطوری را که به دست نو محافظه کاران آمریکایی به سوی منفعت طلبی و تمامیت خواهی می رفت ملموس و برجسته نکند.
جنگ افغانستان و عراق، قائله کره شمالی،ناکامی برخی از کشورهایی که در آنها انقلاب رنگی شکل گرفت، بحران لبنان و فلسطین و رد درخواست آمریکا از سوی گروه «شانگ های ۶» به عنوان عضو ناظر این سازمان و… مسایلی بود که قدرت آمریکا را در منطقه تضعیف کرد و سبب رویارویی و تحریک قدرت های منطقه شده است.
مساله ای که نتیجه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا درآن نقش کلیدی دارد. زیرا تنوع احزاب سیاسی آمریکا به نحوی در سیاست خارجی این کشور موثر بوده که می تواند موجب تسهیل یا تشدید روند معضلات جهانی باشد و روی کار آمدن هر یک از دو کاندیدای جمهوری خواه و دموکرات می تواند در این مقطع سرنوشت ساز تبیین کننده وضعیت آتی کانونهای قدرت و نظام بین الملل باشد.
هر چند درانتخابات ریاست جمهوری آمریکا رقابت عمده به سردو طرز تفکر است که هر سو به عقاید و یک نحوه مدیریتی معتقد است و دربسیاری از مسایل بین المللی اختلاف نظرهای آنها یقینا به موضوع نزاع های انتخاباتی محدود نمی شود و در نحوه مدیریت و سیاست خارجی دولت منتخب مشهود خواهد بود. البته بسیاری کنگره و لابی های قدرتمند از جمله لابی یهود را از عوامل بازدارنده یا تشدید کننده آن می دانند در حالی که ظهور همه نخستین ها و سنت شکنی های پیش آمده در اوضاع انتخاباتی آمریکا که حتی دامن محافظه کاران را گرفته و آنان را از ایدئولوژی حفظ وضع موجود به تغییر وضع کشانده، افقی فراتر از فضای دگم و بسته فوق را پیش روی ما قرار می دهد.
اما این یک واقعیت است که در کرملین هنوز سیاستمداران و نظریه پردازان KGB که از تاثیر گذاری و قدرت بالایی برخوردارند ودر همان چارچوب مولفه های دوران جنگ سرد به تعریف جهان وتوصیف پدیده ها می پردازند و تبیین کننده استراتژی وراهبرد سیاست خارجی مسکو هستند. همان ها که با عینک ایدئولوژیک سابق پیوستن لهستان به ناتو،تجزیه یوگوسلاوی،قائله چچن، ایجاد سپر دفاعی در چک و احتمال پیوستن اوکراین به ناتو و… را تهدید منافع روسیه دانسته و آنها را ملعبه ای در برابر نظریه پردازانی کردند که معتقد به رهایی روسیه از دگم های ایدئولوژی- استراتژی بودند و توصیه به توجه منافع عینی ژئواکونومیک می کردند. در حالی که رهبری کنونی کرملین در صدد باز یافت قدرت سابق و نقش بین المللی روسیه با افزایش سطح تاثیر گذاری راهبردی – امنیتی جهت پیشبرد منافع استراتژیک از طریق اهرم های فشار و نظامی است.
مسکو که از مدتها قبل با اعطای ملیت روسی به اوست¬های فتنه آشوب و جدایی طلبی را در گرجستان کاشته بود و گمان آن می رفت که در صدد ایجاد تغییراتی در منطقه است با تهاجم لشگر های خود به این کشور که تا دروازه تفلیس هم پیش رفت، زنگ خطری بزرگ برای امنیت منطقه و جهان آزاد نواخت.
به طوری که می توان آن¬را تبیین خط قرمز برای جمهوری های مستقلی دانست که روسیه همچنان آن¬ها را حیاط خلوت خود محسوب می کند .هر چند مدودف در این قائله دستاورد خاصی جز عمق بخشیدن به شکاف میان تفلیس با اوستیای جنوبی و آبخازیا ، نداشت اما ایجاد تهدید و ترسیم سایه جنگ در منطقه ورویارویی دوباره با غرب و تاکید بر مواضع خصمانه ، مسکو را به عنوان پرچمدار و محرک اصلی این جریان در برابر انتقاد افکارعمومی، ازسیاست خارجی دموکراتمنشانه و دوجانبه گرایی که دیگر به آن نمی توانست تعلق داشته باشد دور و به راس اردوگاه شرق نشاند.
البته تغییر نوع گفتمان روسیه عجیب و نا آشنا نیست و ما در تاریخ، عهد شکنی این خرس منفعتطلب را به وفور شاهد بوده ایم. اما آنها که وصیت پتر استعمارگر را فراموش کرده اند، شاید با درنگ در نطق تاریخی ولادیمیر پوتین نخست وزیر کنونی روسیه که در یک مصاحبه تلویزیونی از فروپاشی اتحاد جماهیرشوروی به عنوان یکی از فجایع ژئوپلتیک قرن بیستم یاد کرده و گسترش نفوذ روسیه در قفقاز و آسیای میانه را از الویتهای راهبردی مهم روسیه مطرح کرده، بتوانند به نیات و اهداف استعماری تفکرهمیشه سرخ روسی پی ببرند.
اینک با آنکه سخن از شکل گیری غول ها و امپراتوری های نوظهور خصوصا در محور شرق مطرح است اما همگی بدون روسیه به مانند تن های بی سر هستند که در حقیقت از رفع مشکلات و اختلافات بین خود ناتوان هستند.سرداری روسیه نوین که از سیاست های مبهم فاصله گرفته و از نظام بین المللی عدول کرده این سوال را بر می انگیزد که آنهایی که با اعمال استعماری و منفعت طلبانه خود نا خواسته موجب شکست وفروپاشی نظامی ایدئولوژیک و از دست رفتن کشورهای مستعمره شان شده بودند،آیا این¬بار نظام قطب محورانه خود را برمبنای ایدئولوژیک غالب جهانی استوار می سازند یا همان-طور که از اعمال رهبران آن پیداست، با گروکشی نبض انرژی جهان، دیوار آهنینی دیگر بنا خواهند کرد؟
هرچند که یکی از ویژگی های جهان چند قطبی توازن قواست و تاکید همه آنهایی که از اقتدار دوباره قطب شرق به وجد آمده اند همین اصل بوده؛اما این امر در صورتی مصلحت جهان شمولی در بر دارد که هر یک بازوی نظارتی وحافظ حقوق بشر و منشور ملل جهان با حاکمیت قانون باشند، نه لابی های بسط و گسترش منافع قلمرو خود و اعلام آماده باش نظامی.
به هر حال صف آرایی کنونی قدرتهای نوظهور که برای زمزمه های «جنگ سرد» دیگر مبنای ایدئولوژیک نمی شناسد، موجب مواضع خصمانه ای شده که حتا در صورت تحقق توافقات و معاملات میان طرفین هم در دراز مدت نمی توان برای آن نظامی پایدار پیش بینی کرد که این تدایی کننده تکثر قدرت در دو دوره جنگ های جهانی است که رهبران آن با به کار گیری هر ابزار و وسیله ای هدف استعماری شان را توجیه می کردند وناتوان از به وجود آوردن نیروی توازن دهنده برای آن بودند واین یعنی کابوس وقوع جنگی دیگر برای مردمانی که در باور خود آن را تمکین نکرده و حتی زمزمه های جنگ سردی دیگر را قبیح می شمارند.
ایالات متحده نیز هر چند پس از جنگ سرد در سیاست خارجی خود با تاکید بر این فلسفه که نظام تک قطبی، نظامی ایدئولوژیک نیست توانست حلقه هم پیمانان خود را تا پشت مرز های امپراطوری سابق بگشاید و با ظهور جمهوری های مستقل ،در بین آنها برای خود هم پیمانان متعهدی دست و پا کند اما اندیشه جهانی دموکراسی و لیبرالیسم نمی توانست وجود جهان تک قطبی و پایگاه عظیم این امپراطوری را که به دست نو محافظه کاران آمریکایی به سوی منفعت طلبی و تمامیت خواهی می رفت ملموس و برجسته نکند.













نظر دادن