آفرینش از دیدگاه مولانا
مسعود فامیل ربیعی* : در سال ۱۹۲۵ میلادی رساله ای در دانشگاه هایدلبرگ آلمان به رشته ی تحریر در آمد با عنوان “ما بعد الطبیعه رومی” the metaphysics of rumi که بعد ها در فارسی با عنوان عرفان مولوی نشر و چاپ گردید. این کتاب به عنوان رساله ی دکترای خلیفه عبدالحکیم** بوده که در آن سالها و در حال و هوای آن روزگاران از ما بعدالطبیعه ,عرفان مولوی دفاعی جانانه کرده است.
در دیدگاه حضرت مولانا که توجه ارباب مشتاقان دنیوی معنا را به سوی خود جلب و جذب می کند ,عالم اجسام و مادیات وجود مستقلی نداشته بلکه وجودی طفیلی و بالعرض می باشد. در نزد او عالم پشت آینه ای است که روی آن جان است و ملکوت تجسم و یا تجسیم اندیشه های متعالی انسان بوده و جسم نیز چونان وسیله یا مرکبی است که برای روح و همچنین برای برآورده کردن نیازهای آن تعبیه شده است. چنان که خود گفته است”آیینه ای کردم عیان رویش دل و پشتش جهان”
بنابراین مبنا قرار دادن اینکه وحدت جزء لما یتجزای روح اصلی و اساسی در نزد ملای روم است قهرا به این نتیجه منجر خواهد شد که آیا مولوی معتقد به تفکر مونیستی یا پانتیستی (همه خدایی) است. تفکیک دقیق این قضایا به مولوی کاوی عمیق منوط خواهد بود و اینکه چگونه مولانا به اصل کثرت ارواح و رابطه ی آنها با یکدیگر به روح می نگرد حائز کمال اهمیت و دقت فراوان است.
نیک می دانید که نخستین کسی که در تاریخ تصوف اسلام نظریه ی وحدت انسان و خدا را مطذح کرد حسین بن منصور حلاج,شهید تصوف بود که هم جان در این راه باخت.اما مولانا وحدت ,یکپارچگی و همنوایی همه ی اجزاء و آحاد هستی را با حضرت جانان مطرح می کند و می گوید همه اجزاء جهان آفرینش در عین دویی و چندگانگی به یک منظر وحدت نظر دارند که در نهایت به یکی و یگانگی با هستی آفرین منجر خواهد شد.
این جهان جنگ است چون کل بنگری
ذره ذره همچو دین با کافری
نکو گویی نگو گفته است در ذات
که التوحید اسقاط الاضافات
در تمام مثنوی و حتی دیوان شمس مولوی در دو موضوعیت چند چیز را به تصویر می کشد:۱- وحدت ۲- عشق ۳- انسان کامل ۴- تضاد درونی ایثار
او نیز همچون دیگر عارفان و راه پیمایان وادی عشق معتقد است:هر گیاهی که در زمین روید وحده لما شریک له گوید
جهان بینی مولوی اگرچه همه ی عناصر تلفیقی و ترکیبی را در خود جمع کرده البته نه بصورت التقاطی بلکه بصورت نوآفرینی و بازخوانی مجدد از فرآورده های ترکیب شده و در عین حال با هیچیک از آن عناصر نیز یکی نیست. لذا بدین سبب است که وحدت وجودی را که او می گوید با وحدت وجود ابن عربی متفارق و متفاوت است. ابن عربی نتیجه ی فیلسوفانه ای می گیرد و مولانا استنتاجی عارفانه می کند یعنی که در عمل به سلوک و گرایش عرفانی مبدل می شود و در حد یک تئوری صرف باقی نمی ماند.
مولوی در جای جای آثارش با جوهر جان فکر و وحدت عالم را اقرار می کند:
یک گوهری چو بین ما جوشید و گشت دریا
کف کرد و کف زمین شد و زودود او سما شد
الحق نهان سیاهی پوشید پادشاهی
هر لحظه حمله آورد آنگه به اصل وا شد
گرچه زمان نهان شد در عالمی روان شد
تا نیستش نخوانیی گر از نظر جدا شد
گرچه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد
در بحر جوید او را غواص کاشنا شد
دیوان شمس
————–
* کارشناس ارشد ادبیات فارسی ، نویسنده و پژوهشگر
**خلیفه عبدالحکیم (۱۸۹۴-۱۹۵۹) پاکستانی بوده و آقای احمد بشیردار مقدمه ای کوتاه بر کتابش نوشته و در سال۱۹۳۳ م چاپ شده است . نخستین چاپ این کتاب در ایران بسال۱۳۵۲ ش صورت گرفت و چاپ پنج در سال ۱۳۸۳ ش مترجمان :شادروان احمد میرعلایی و دکتر احمد محمدی ملایری.انتشارات علمی و فرهنگی













نظر دادن