ابراهیم در آتش
فرشید قربانپور : در سبزه میدان رشت یک خیابان فرعی وجود دارد که از پشت ساختمان های شیک و مدرن به محله ی قدیمی آفخرا می رود. اگر مثل من این خیابان را دو بار طی کنید و از چند نفر بپرسید چسبیده به ساختمان اداره ی کل آموزش و پرورش ، آن اتاق کوچک آجری را می بینید و در پاسخ به سوالتان از بروبچه های خیابان اینکه آخرین بار درب این اتاقک چه زمانی باز شده می شنوید:سالهای سال پیش! روی درب بزرگ این اتاقک روی یک تکه سنگ کوچک این نوشته حکاکی شده است «آرامگاه استاد پورداود» آنجا مقبره ی خانوادگی پورداود است.
سالها پیش در این محله کودکی متولد شد که ابراهیم نام گرفت. او بعد ها جریان بزرگی را در تاریخ ایران آغاز کرد که هرچند از سوختن یاد تخت جمشید و یادگار های ایران باستان جلوگیری کرد اما بی گمان چون آن آتشی که بر آن ابراهیم گلستان شد ، اما این بار همچنان آتش باقی ماند و این ابراهیم را سوخت.
پیشنهاد پرداختن به شخصیت و زندگی استاد پورداود توسط یکی از دوستان مطرح شد.مثل تمام اوقات گذشته چند روزی به بطالت گذشت و بعد اینجا و آنجا شروع کردم به جستجو و گفت و گو. سررشته ی بحث کم کم مرا به سمتی برد که فکرش را هم نمی کردم. جریان زندگی پورداود ، همچون تکه چوبی بر روی آب مرا به دریایی از دانستنیهای نادانسته رساند که حتی نمی دانستم از کدام شروع کنم! دوباره همه چیز را از صفر شروع کردم. ریز تر و دقیق تر به جستجو پرداختم و در حد توان با هر کسی که حتی ذره ای اطلاع داشت، صحبت کردم. پس از مدتی به این نتیجه رسیدم که در چند صفحه نمی شود حتی ذره ای از دریای اندیشه ی استاد پورداود را بیان کرد. در اینجا ما با مردی روبرو هستیم که اولین مترجم اوستا ، کتاب دین باستانی ایرانیان ، به زبان فارسی است. با بزرگ اندیشی که هشتاد سال را به خدمت برای فرهنگ ایران سپری کرد.نمی توان درباره ی چنین فردی در چند جمله ، چند صفحه و یا چند کتاب همه چیز را نوشت. من اگر تمام عمر خودم را صرف پرداختن به شخصیت و آثار و اندیشه ی پورداود کنم باز کم است. دور تا دور جریان زندگی پورداود آنچنان گفتنی زیاد است که گاهی شک می کنم به اینکه چگونه انسانی به تنهایی این همه علم آفرینی کرده است و تا کنون حتی نامی از وی نشنیده بودم؟نمی دانم درباره ی پورداود از چه بگویم. از این بگویم که استادِ دکتر محمد معین بود و معین همیشه کاغذ و قلمی به دست می گرفت و به دنبال استاد به نوشتن سخنانش می پرداخت؟ از این بگویم که همنشین و مدرس دانشگاه رابیندرانات تاگور ، بزرگترین شخصیت ادبی آسیا در قرن اخیر بود؟ از این بگویم که هنوز با گذشت ۴۰ سال از مرگش نظریات و آثارش ارزش علمی فراوان دارد؟ از چه چیز پورداود بگویم تا همه چیز را گفته باشم و اینکه اصولا آیا این کار امکان پذیر هست؟
دیدن فضای مقبره ی پورداود تکان دهنده بود. بسیار با تصور من تفاوت داشت. یک اتاق آجری خاک گرفته ی متروک حتی اگر هنوز سر پا باشد مسلما به هیچ وجه برازنده ی دانشمندی با این عظمت نیست. برازنده ی او که چه عرض کنم ؟ کسی همانند پورداود نیازی به این چیزها ندارد. سال های سال بعد هنوز افرادی هستند که درباره ی فرهنگ ایران باستان مطالعه کنند و صد در صد نام پورداود را خواهند شنید. اما مسلما خواهند گفت که همشهریان استاد پورداود اینقدر شایستگی نداشتند که برای دانشمند پر افتخارشان مقبره ای درخور بسازند.
می گویند زمانی که ابراهیم نبی را در آتش انداختند تا بسوزد زنبوری در اطراف آتش پرواز می کرد و مدام به روی آتش تف می انداخت. ابراهیم نبی به او گفت: ای زنبور ، در این گیرو دار سوزاندن و سوختن دلیل و سود این کار تو چیست؟ زنبور پاسخ داد : ای نبی ، من از این می ترسم که قرن ها بعد همین مردمانی که اکنون تو را می سوزانند پشیمان شوند و آن زمان به من بگویند: وقتی ما ابراهیم را می سوزاندیم تو چرا هیچ کاری برای خاموش کردن آتش نکردی؟ حال این بزرگ ترین کاری است که من می توانم برای خاموش کردن این آتش انجام دهم!
عادت کرده ایم به این که همه چیزمان را از یاد ببریم و تنها بعضی اوقات در فاصله ی بین بیداری و خواب به یادشان بیفتیم. بعد که خوب فراموشش کردیم از دست دیگران چیزی را جایگزین آن کنیم. بعد هر روز در تلویزیون و روزنامه های خنثی از تهاجم فرهنگی حرف بزنیم و اینکه باید فرهنگ خودمان را از نو بشناسیم و همیشه به جای از نو شناختن فرهنگ قدیمی مان ، یک فرهنگ نو را بشناسیم!
استاد پورداود شاید بزرگترین سهم را در زنده کردن دوباره ی فرهنگ ایران باستان دارد. فرهنگ پدران سرزمینمان.تا جایی که امروز می بینیم علاقه مندان به رشته های تاریخ ایران باستان به حدی زیاد شده اند که چندین کرسی جدید ، آن هم توسط شاگردان پورداود، در حوزه ی ایران باستان تاسیس شده و روز به روز به شناختن فرهنگ باستانی مان که جزو برترین فرهنگ های تاریخ محسوب می شود ، نزدیک تر می شویم.در این پرونده ما تمام سعی خودمان را کردیم تا روایت جدیدی از شخصیت و جایگاه استاد پورداود عرضه کنیم و این کوچکترین کاری بود که می توانستیم برای چنین بزرگ مردی انجام دهیم.
درباره ی استاد در میان مسئولین استان گیلان نظرات ضد و نقیضی وجود دارد. اولین شورای شهر رشت در یک اقدام منحصر به فرد خیابان حد فاصل سبزه میدان و آفخرا را که مقبره ی پورداود در آنجا واقع است به نام خانواده ی پورداود نامگذاری کرد. اما با فشارهای برخی مسئولین و تهمت ناروای زرتشتی بودن استاد، نام کوچه تغییر پیدا کرد. هم اکنون احساس می کنم با خواندن این پرونده برای همه مشخص شود که این تهمت ناروا بوده و بهانه ای بیش نیست. یقین می دانم که سرانجام روزی این ابرها به کناری می روند و آنچنان که گفته اند در پس هر زمستان بهاری خواهد آمد اما خدا کند فصل زایندگی اندیشه هایمان پیش از پژمردن آخرین برگها فرا رسد.
در مطالب پیش رو دو مصاحبه از استاد احمد سمیعی گیلانی و آقای احمد اداره چی وجود دارد که با محوریت دلایل در گوشه ماندن شخصیت علمی استاد نزد مردم و مسئولین تنظیم شده است. بعد از آن بیوگرافی و زندگینامه ی استاد پورداود و شرح اکثر اتفاقات زندگی و در صفحات بعدی یک مقاله از محمود نیکویه درباره ی دلایل تهمت هایی که به پورداود زده می شود و توجیه این دلایل وجود دارد. در پایان نوشته ای از خود استاد پورداود که درباره ی شخصیت و زندگی رابیندرانات تاگور نوشته شده به عنوان یکی از آثار آمده است. در ضمن صفحه ی آخر شامل عکسی از غربت آرامگاه استاد پورداود می باشد.
آنچه مشخص است این پرونده کاستی های بسیاری دارد اما هدف ما شناساندن گوشه ای از شخصیت و آثار استاد ابراهیم پورداود بود که امیدواریم حاصل شده باشد. ناگفته پیداست که بحث درباره ی پورداود آنچنان گسترده است که نمی توان پایانی برای آن در نظر گرفت. پس ما هم پایانی برای این پرونده قایل نمی شویم و از تمام دوستانی که اطلاعات و مدارکی از این استاد فرزانه دارند شامل عکس و مطلب یا مصاحبه یا یادداشت می توانند با ما تماس بگیرند.














با سپاس از شما که بار دیگر نام و هویت زنده یاد”پور داوود” را در ذهن من و سایر فرهنگ دوستان زنده کردید و تلنگری زدید که به آثار او رجوع کنیم . سپاس( نوروز باستانی را به همه ی دست اندرکاران ایجا شاد باش می گویم، شاد باشید)