ترجمه ی نامه خوش آمدگویی رابیندرانات تاگور به پورداود
ترجمه نامه خوش آمد تاگور به آقای پورداور
به شما که پیک ایران بزرگ به مملکت هند هستید خوش آمد مى گویم. به گواهى صفحات تاریخ هندوستان، ما مردم ایران و هند به وسیله هنر و ادبیات و فلسفه پیوسته در ارتباط بوده و همیشه پیوند برادرى داشته ایم. در آن روزگاران طلائى با وجود بعد مسافت و سایر مشکلات موجود میان ما روابط معنوى برقرار بود. در قرون اخیر روابط ما قطع شد و گرد و غبارى صفاى دوستى فیمابین را مکدر کرد. ولى هنوز یادگار دوستى دیرین در دلهاى ما برقرار است و در این زمان که بیدارى آسیا شروع شده بار دیگر به کشف علائق دیرین موفق مى شویم و خاکسترهاى فراموشى را از دوران دوستى مى زدائیم. شما باخبر بیدارى آسیا به هند آمده اید تا بار دیگر چراغهاى خود را روشن کنیم و کعبه تمدن هند و ایران را مجاور یکدیگر قرار دهیم و با سرودها و نواهاى مشترک بار دیگر طنینى در آسیا بیندازیم و جانها و دلها را به جستجوى حقیقت واداریم.
بسیار سپاسگزار شاهنشاه بزرگ شما هستم که با شخصیت ممتاز و نبوغ خلاقه خود در ایران دوران نوینى ایجاد کرده و الهام بخش امید و پیشرفت کشورهاى همسایه بوده اند.
رابیندرانات تاگور
۹ ژانویه ۱۹۳۳
***
ترجمه نامه استادپور داود به تاگور
پس از بازگشت شما و دینشاه ایرانى از ایران، در ماه ژوئن گذشته نامه اى از دوستم دینشاه ایرانى داشتم که به من مژده مسافرت به هند داد. اندکى پس از آن، در ماه ژوئیه از دولت ایران خبر یافتم که در هنگام سفرتان به تهران تصمیم گرفته شده که یک کرسى از براى تدریس تمدن باستانى ایران در دانشگاه «ویسوبهارتى» ایجاد شود و مرا نخستین استاد آن کرسى برگزیدند. با اینکه در آن هنگام در برلین در کار تفسیر اوستا بودم و نمى خواستم آن کار با یک سفر دور و دراز بریده شود، اما این پیشنهاد آن چنان نبود که بتوانم از پذیرفتن آن خوددارى کنم و از سعادتى که به من روى آورده چشم پوشم. گذشته از اینکه از هند در دل داشتم که مرا به این سرزمین مى خواند، آرزوى دیدار شاعر بزرگوار آن هم مرا به اینجا مى کشید. این بود که به جان و دل رهسپار دیار هند شدم و امروزه زهى شادم که به چنین سعادتى گراییدم.
در هنگام نخستین سفرم به هند که دو سال و نیم طول کشید (از نوامبر ۱۹۲۵ تا ماه مه ۱۹۲۸) بخت یارى نکرد که به درک فیض حضور شاعر بزرگ شرق سرافراز آیم، همچنین در سال ۱۹۲۰ که در اروپا بودید به برلین نیامدید تا در آنجا، از دور یا نزدیک از فیض دیدار برخوردار شوم. در سال ۱۹۳۲ که خبر مسافرت آن جناب را به ایران شنیدم، بسیار افسوس خوردم که باز از دیدار داناى هند بى بهره ام.
هیچ گمان نمى رفت که روزى پیش آید که در مرز و بوم هند در خان و مان خودتان آن هم در دانشگاهى که خودتان بنیاد نهاده اید، در یک مدت طولانى تر درک فیض حضور کنم و از این سفر چنین یادگار خوشى بیندوزم.
امیدوارم، در هنگام اقامتم در اینجا چیزى از تمدن دیرین ایران به گروهى از دانشجویان هندى بسپارم و خود مانند دانشجویى از خرمن فرهنگ هند توشه برگیرم آنچنان که از نخستین سفرم به هند، از پارسیان دانشمند پارسى در زمینه آیین مزدیسنا سود بردم و به آنچه در سالهاى بلند در اروپا آموخته بودم، به اندازه توانایى خود افزودم. آرى، هند مانند ایران سرزمین فرهنگ کهنسال آریائى است. آنچه نزد ما از بیداد زمانه از دست رفته، در اینجا مى توان بازیافت.
چیزى که هست پیش آمدهاى زشت در هند و آسیبهاى اهریمنى در ایران، دو ملت ما را که هر دو وارث تمدن آریایى هستند، از همدیگر بیگانه ساخت.
قرنهاست که از همدیگر بیخبر ماندیم و گرفتاریهاى گوناگون مجال نداد که خود را بشناسیم و به برادران و یاران دیرین خود بیندیشیم، امید است با یادآورى تمدن مشترک خود، خویشاوندى نزدیک خود را با همدیگر دریابیم و دیگر باره رشته از هم گسسته دوستى را بهم بپیوندیم













نظر دادن