کاترین کبیر و پس از او

پس از مرگ پتر کبیر برادرش پتر دوم به حکومت رسید اما مدتی نگذشت که به قتل رسید و به همین خاطر همسرش کاترین دوم حکومت را در دست گرفت. او ویژگیهای منحصر به فردی داشت. جدی و در عین حال خوشگذران بود. به فلسفه و ادبیات بخصوص کسانی چون ولتر و دیدرو علاقمند بود و برای دهقانان روس چهره ای مهربان محسوب می شد. در واقع آنها انتظار داشتند کاترین از آنها در برابر اشراف حمایت کند. اما این عملاً برای او ممکن نبود چون هزینه های گزاف او می بایست به نوعی تامین شود و راهی آسان تر از گرفتن مالیات از دهقانان فقیر وجود نداشت . شرایط به گونه ای شده بود که دهقانان یا می بایست به سیبری فرار کنند و یا اینکه با شورش اعتراض خود را نسبت به وضع موجود اعلام می کردند. کم کم اعتراض ها بیشتر می شد و امیدها برای اصلاح از بالا کمتر. این سرخوردگی ها، دهقانان را در برابر مالکان سودجود، بی پناه و درمانده کرده بود.
در اواخر سده هجدهم به نظر می رسید روسیه آماده یک انقلاب است اما هنوز نقطه آغاز آن مشخص نبود. پوکاچف که یکی از این شورش های دهقانی را رهبری می کرد. او در ابتدا یاران زیادی نداشت اما چندین ماه نگذشت که سی هزار مرد مسلح به حمایت از پوکاچف برخاستند و شروع به انتقام از اربابان کردند. انتقام بی رحمانه آنها باعث شادی دهقانان دیگر می شد اما کسی نمی توانست آن را بیان کند. کاترین هم درصدد سرکوب بود و بالاخره به هدف خود رسید. پوکاچف دستگیر شد و برای اینکه حساب کار دست دیگر مخالفان گردن زده شد و اجزای بریده بدنش بر چهار گوشه پایتخت در ملاء عام سوزانده شد. این برخورد کاترین باعث شد تا مدتها جنبش دهقانی همچون آتش زیر خاکستر نهان شود و کسی صدایی از اعتراض برنیاورد.
پس از کاترین پسرش پل بر سر کار آمد اما زیاد طول نکشید که در جریان کودتای عده ای از اشراف کشته شد. الکساندر اول که همه این ماجراها را می دید به قدرت رسید. او ترکیبی از یک سیستم سنتی و محافظه کار که اعتقادی به تغییر نداشت و دیدگاههای شخصی اش مبتنی بر اینکه «تزارها نمایندگان خدا هستند نه نمایندگان مردم» ارائه کرد. دوران او دوره جنگ برای وسعت بخشیدن به سرزمین بود. این را هم باید در نوع نگاهش به حکومت جست. او اعتقادی به این نداشت که باید نماینده منافع مردم باشد و شاید مردم هم چنین باوری نداشتند که او باید تامین کننده منافع آنها باشد.
به تعبیر یکی از نویسندگان فرانسوی که از سن پترزبورگ دیدن می کرد وقتی با روسهایی مواجه شد که مغرورانه از سن پترزبورگ- شهری که بر روی استخوانهای مردگان و کارگران و سنگ تراشان در باتلاقی بنا شد، صرفاً بدین خاطر که شکوه تزار را نشان دهد سخن می گفتند؛ این جمله را درباره روسها گفت: «روسها از بردگی سرمست هستند.»
اوضاع به همین شکل نماند. بلند پروازیهای الکساندر در نگاه به خارج او را به رویایی با ناپلئون که می خواست بر تمام اروپا حکمرانی کند، مجبور ساخت. ارتش هایی که تا به حال تاریخ مانند آنها را به خود ندیده بود. ناپلئون با ۵۷۰ هزار سرباز در برابر الکساندر می بایست عقب نشینی کند و اینگونه شد. فرانسوی ها پیشتر و پیشتر آمدند تا مسکو که قلب روسیه بود و آن را هم به آتش کشیدند و تسخیر کردند. اما برف و فقر و گرسنگی و بیماری سبب شد تا سپاه فرانسه روز به روز ضعیف تر شود و پس از آن متلاشی و نابود گردد.
الکساندر اول در ۱۸۲۵ درگذشت و نزاع بر سر جانشینی او بین نیکلای و کنستانتین درگرفت. جوانه های انقلاب دوباره سر بر می آورد و صدای اعتراضات از حکومت خودکامه از هر کوی و برزن به گوش می رسید. افسران چند بار شورش کردند، آنها به دنبال تغییرات بنیادی بودند اما چون از عدم حمایت سربازان نگران بودند به تشریح آرمانهای خود نپرداختند بلکه «شرایط راحت تر» و «حقوق بیشتر» را وعده دادند. آنها با نزدیکی با کنستانتین سعی کردند «نیکلای» را ضعیف کنند. همزمان با این شورش در کی یف هم شورشی مشابه صورت گرفت. نیکلای اما همه این شورش ها را سرکوب کرد. او که به خاطر بی رحمی بی حدش به «نیکلای تازیانه زن» معروف بود؛ هنوز آنقدر قدرت داشت که آنها را مغرورانه فرو نشاند.
انقلاب صنعتی و ثمرات آن
همزمان با انقلاب صنعتی در روسیه تحولات بزرگی صورت گرفت. نیاز به افراد تحصیلکرده، نظام آموزشی روسیه را گسترده کرد. دانشگاهها متولد شدند و طبقات جدید سر برآوردند. از میان تحصیلکرده ها، طبقات روشنفکری رشد کردند که اندیشه اجتماعی و سیاسی داشتند. شاعر مشهور الکساندر پوشکین از همین دسته بود. او حتی دوبار به خاطر انتقادهایش تبعید شد. از میان نویسندگان داستایفسکی، تولستوی، چخوف و از میان اندیشمندان الکساندر هرتسن و… اینها هر کدام در میان تیپ و طبقه ای مرجعیت فکری داشتند و می توانستند زمینه ساز تحول باشند. کم کم دسته بندی ها درباره چگونگی تحول در روسیه شکل می گرفت.
دسته اول از روشنفکران روسی (به روایتی) به «الگوی اروپای غربی» برای توسعه روسیه باور داشتند. آنها مدارس بیشتر، آزادی مطبوعات، حمایت از مطالعات علمی و پایان مجازات شلاق را به عنوان راههایی برای حرکت به سمت روسیه ایده آل می دانستند. دسته دیگر از روشنفکران که «اسلا و دوستان» خوانده می شدند اعتقاد داشتند که اروپای غربی چیزی برای دادن به روسیه ندارد و روسها باید گذشته را راهنمای عمل خود قرار دهند و بر هویت خود پافشاری کنند.
پس از شکست نیکلای در جنگ کریمه ، دیگر انرژی برای روسهای بلند پرواز باقی نمانده بود. جنگی با حدود ششصد هزار نفر کشته که حاصلی جز جسدهای متعفن که در خیابانها مانده بودند و بیماری های مسری و گرسنگی که همه روسیه را در برمی گرفت، نداشت. روسیه به حد انفجار رسیده بود. شورش های پی در پی می توانست نشان دهد که دهقان ها به حد «یا مرگ یا زندگی» رسیده اند و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند.
الکساندر دوم فرزند نیکلای متوجه این موضوع شد و به ناچار مجبور شد دست به اصلاحاتی یزند. سلسله مقدمه چینی هایی که برای تغییرات انجام شد در نهایت به آزادسازی ۵۰ میلیون دهقان از اسارت اشراف انجامید. این خبر فوق العاده ای برای دهقانان بود. از این پس تزار «آزادی بخش» – لقب الکساندر دوم پس از آزادی میلیونها انسان رنج دیده – پیامبری بود که اراده کرده برای دفاع از ستم تاریخی که بر آنها رفته، در برابر اشراف بایستد. اما آیا این پیامبر می توانست به پیام خود وفادار بماند یا اینکه همه این تحولات دهان پر کن فقط به عنوان یک ابزار برای جلوگیری از خطر انقلاب قریب الوقوع بود. همدستی و هم پیاله بودن او با اشراف نشان داد که این تغییرات نمی تواند به نفع دهقانان تمام شود. او با چند تبصره ای که بر قانون الغای نظام سرف داری زد، عملاً شرایط را به گذشته بازگرداند. با این اعمال این تبصره های با اهمیت تر از اصل، اشراف نمی توانستند بیشتر زمینی را که سرف ها روی آن کار می کردند نگه دارند. سرف ها حتی برای باز پس گرفتن یک سوم زمین هایی که نسبت به آنها احساس تعلق می کردند، باید پول می پرداختند و این در واقع به تعبیری سرف داری جدید بود نه الغای نظام سرف داری.
اندیشه «ناگزیر بودن انقلاب»
احساس ناامیدی نسبت به اصلاحات درون سیستمی مقوم اندیشه انقلابی گری شد. این را تجربه تاریخی تحول خواهی ناکام برای روسها آشکار کرده بود. ولی این نتیجه سیاسی اجتماعی و تاریخی که برای توده های مردم حالتی از یاس و شکست و بن بست سیاسی و انفعال اجتماعی را تداعی می کرد؛ برای طبقات روشنفکر نوظهور لزوماً اینچنین نبود. دانشجویان دانشگاهها و فارغ التحصیلان جوان، موتور محرک اندیشه «گریز ناپذیری انقلاب» بودند. در واقع آنها بودند که اندیشه عمومی «ناامیدی از اصلاحات» را به «امیدواری به انقلاب» پیوند زدند. حدود سه هزار نفر از این رادیکالهای جوان با این اندیشه که باید با مردم در روستا دیالوگ واقعی داشته باشند به روستاها رفتند و در آنجا ماندگار شدند. به کار روشنفکری پرداختند و سعی کردند انقلاب آینده را بر لایه های زیرین جامعه بنا کنند. مخالفت ها اما این بار از خود مردم آغاز شد. در بسیاری از نقاط خود مردم علاقه ای به این حرف ها نداشتند. حقیقت این است که مشکل از جایی دیگر بود. استبداد در گوشت و پوست و رگ و استخوان روسها نماینده داشت. به بیان دیگر می شود گفت «استبداد به عنوان یک ساختار» کار خود را کرده بود. آنها نمی توانستند بر خود بشورند چون بسیاری از آنچه میراث استبداد به حساب می آمد با زندگی آنها هم گره خورده بود و جزئی از فرهنگ آنها به حساب می آمد. آنها هنوز هم باور داشتند که تزار حامی آنهاست! بر این اساس بود که بسیاری رادیکالها به خود آمدند و برخی بازنگری ها را در اندیشه خود انجام دادند. آنها براساس دیدگاههای کارل مارکس آلمانی سعی در تدوین یک راهبرد برای رهایی داشتند. مارکس می گفت که تنها از طریق انقلاب طبقه کارگر صنعتی است که می توان به جامعه آزاد و دموکراتیک رسید و رادیکالها ادامه حرف او را گرفتند.
برخی دیگر به ترور سیاسی روی آوردند و الکساندر دوم با نقشه آنها بود که ترور شد. اندیشه ترور همچنان ادامه پیدا کرد و نقشه ای برای الکساندر سوم هم ریخته شد ولی این بار موفقیت آمیز نبود و خائنان به تزار دستگیر و اعدام شدند.
تزار الکساندر با نظاره شرایط و درک از هم گسیختگی که بنیادهای اساسی جامعه روسیه را تهدید می کرد، به نوعی ناسیونالیسم برای جلوگیری از سقوط خود روی آورد. این وضعیت جدید تیغ تزاری را زیر گردن هر اقلیتی که در پذیرش زبان و دین روسی مشتاق به نظر نمی رسید قرار می داد. روسیه در اواخر سده نوزدهم، بیش از پنجاه میلیون لهستانی، ارمنی، گرجی، چچنی، اوکراینی و بسیاری گروههای قومی دیگر را در خود جای داده بود که این مقدار تقریباً نصف مردمانی بودند که تحت دولت روسیه تزاری زندگی می کردند. این خود به خود می تواند روشن کند که «روسی سازی» مورد نظر الکساندر تا چه اندازه می توانسته باعث تشنج و و انزجار مردم و سبب اختلاف و فراهم آوردن زمینه های انقلاب باشد.
علاوه بر اینکه آثار اجتماعی دیگری نیز بر آن بود مترتب در واقع این حمایت حکومتی می توانست سبب اوج گیری خشونت های ناسیونالیستی در مردم شود. به عنوان نمونه برخوردهایی که با یهودیان صورت گرفت، یکی از مصادیق آن بود. «یهود ستیزان نفرت خود را با سرزنش یهودیان به خاطر قتل عیسی مسیح توجیه می کردند. از آن گذشته آنها مدعی بودند که یهودیان یک توطئه بین المللی را برای تسلط بر اقتصاد جهانی و فقیر نگه داشتن روسیه رهبری می کنند. یکی از مشاوران تزار عقیده داشت که روسیه باید همه یهودیان را ریشه کن سازد. او امیدوار بود که یک سوم یهودیان روسیه را بتوان مسیحی کرد . یک سوم دیگر را می شد از کشور بیرون راند. و نتیجه گرفت که یک سوم باقیمانده را می بایست نابود ساخت.» (۸)
بدین ترتیب موجی از خشونت و وحشیگری، به آتش کشیدن خانه ها و قتل و غارت در قالب اندیشه ملی گرایی به وجود آمد که بسیاری از یهودیان را به این نتیجه رساند که باید از روسیه فرار کنند.
جنگ با مرگ
از اواخر سده نوزدهم که پایه های حکومت عریض و طویل تزاری در حال سستی و لرزش بود، الکساندر اراده کرد توسعه طلبی دیکتاتور منشانه خود را به روسها و جهانیان نشان دهد. توسعه ای که به قیمت جان بسیاری از روسها تمام شد. کارگرانی که روی راه آهن روزی ۱۷ ساعت بدون هیچ گونه امکانات و غذای مناسب کار می کردند؛ روسها را به یاد ساختن سن پترزبورگ شهری که بر روی جنازه های کارگران و سنگتراشان بنا شده بود می انداخت.
در این شرایط قحطی سال ۱۸۹۱ نیز که به دلیل خشکسالی بود مزید بر علت شد. افزایش قیمت غلات در سراسر اروپا قیمت این محصولات را و همچنین میل به صادرات آن را افزایش داد. دولت روسیه مانده بود که این غلات را صادر کند یا به نیازمندان بدهد و واضح است که صادرات انتخاب شد. و نتیجه پایانی صادرات غلات روسی به خارج به قیمت «مردن هزاران روس از گرسنگی» تمام شد. مرگ بیش از ۴۰۰ هزار نفر در این قحطی که معلوم نیست درست و دقیق باشد؛ را می توان ریشه ای برای مخالفت سرسختانه روسها با اقتصاد آزاد در آینده دانست.
از این پس سلسله ای از رویدادها بود که که دولت و ملت روس را در سراشیبی انقلاب قرار داد. با آمدن نیکلای دوم پس از الکساندر سوم؛ اشتراک اهداف بر روی ناکارآمدی سیستم موجود و اهمیت تلاش برای انقلاب بنیادین بیشتر می شد. دهقانان شورش علیه فقر، کارگران اعتراض علیه کار اضافی و روشنفکران ، عصیان بر دیکتاتوری تزاری و طلب یک دولت انتخابی را تنها چاره خود برای برون رفت از وضعیت موجود می دانستند. قدر مشترک همه اینها و ابزار تحقق آنها در یک کلام «نبودن تزار» بود. این «اشتراک هدف و گریز ناپذیری آن» اهرم بسیار قدرتمندی برای حرکت چرخهای انقلاب در سنگلاخ فرهنگ استبدادی و جامعه بسته روسی بود.
جنگ با ژاپن، بحران دیگری بود که به سراغ تزار آمد البته او خودش آن را به منظور فرار از اعتراضات و شورش ها طراحی کرده بود. اما این بار تیر خودش بود که به سوی خودش بازمی گشت. شکست ناباورانه در برابر ژاپن تمام عظمت تزار را به چالش می کشید. دیگر چیزی که باعث غرور باشد برای روسها باقی نمانده بود. همه منتظر بودند ببینند آیا تزار می خواهد و یا می تواند وضعیت موجود را اصلاح کند.
یکشنبه خونین روز موعود بود. دویست هزار روسی در سن پترزبورگ در حالی که در دستهایشان عکس تزار را که نشانه آخرین امید به او بود، بالا گرفته بودند: رنج نامه ای را تقدیم او کردند و مصرانه خواستار رفع مشکلات موجود شدند. آنها گفتند یا تو به ما پاسخ می دهی یا اینکه باید در برابر کاخ تو بمیریم چون راهی غیر از این نداریم. وقتی آتش سربازان به روی معترضان گشوده شد؛ انقلاب به معنای واقعی آغاز شد. کارگران و دیگر معترضان که تا آخرین لحظه بازهم به گشایشی که جناب تزار اعظم خواهد کرد، امید داشتند. با شلیک سربازان و خونین شدن پیراهن یاران خود ، آنها وارد مرحله جدیدی شدند. آنها عصر آن یکشنبه خونین فریاد می زدند: «ما دیگر تزار نداریم» و این جمله معنای وسیعی داشت که یک تاریخ را پشت سر خود یدک می کشید.
بعد از یکشنبه خونین تلاشهای زیادی از سوی دولت صورت گرفت اما مهم ترین پایه مشروعیت تزار که همان اعتقاد قلبی ملت به او بود با این جنایت زیر سوال رفته بود. شورش های متعدد حکایت از بی اعتقادی به تزار داشت. موضوعی که شوخی بردار نبود و می بایست به هر وسیله شعله اش خاموش شود. از اینجای کار کاملاً برای همه فاش بود که دولت تزاری مشی سرکوب را پیشه کرده است.
جنگ جهانی اول هم در ۱۹۱۴ آغاز شد. حاصل کار هر چه بود این دو تجربه را به کلکسیون تجربیات تلخ روسها افزوده بود. «دوباره روسیه شکست خورده بود. این بار در برابر آلمان» و دیگر اینکه «قریب به سه میلیون کشته، زخمی و اسیر» که در طی یک سال اول جنگ بدست آمده بود. مجموعه این عوامل که یکی پشت دیگری تیشه بر ریشه نیکلای دوم می زد باعث شد او مستاصل شود و اداره مملکت را واگذار کند. و این به معنای آزادی روسها و تحقق انقلاب علیه تراز بود که روشنفکران سالها پیش طرحش را ریخته بودند. آنچه که امروز به انقلاب کبیر مشهور است و در واقع تجربه نوعی تسلط روشنفکری رادیکال بر نهادهای دولتی است. اما آیا اینکه روشنفکران بر مسند نشسته اند تمام مسئله را حل می کند یا اینکه خانه از پای بست، اسیر استبداد است و حتی روشنفکری هم در این فضا دچار دیکتاتوری است.بگذریم که کمونیسم چقدر میراث دار مارکس است و اینکه آیا منظور مارکس، مارکسیم بوده است یا نه؟
اما تاریخ روسیه عهد تزاری، ریشه بسیاری از آنچه را بعدها بعنوان اصول لایتغیر در ذهن و زبان روسها نهادینه شده بیان می کند. با تاریخ روسیه می شود فهمید چرا سرمایه داری بد است؟ چرا سوسیالیسم یک آرمان انسانی است. چرا مذهب در آنجا افیون توده ها شده و چرا اقتصاد زیربنا است. با تاریخ روسیه تزاری می شود لمس کرد که چرا استبداد یک ساختار است که در همه چیز از خانواده و دولت و طبقات اجتماعی و گروههای سیاسی و قومیت ها گرفته تا مذهب و اخلاق و ادبیات و هنر (در همه اینها) رسوخ می کند و همه اینها تابعی می شود از یک تاریخ که در مسیر آگاهی و آزادی حرکت می کند. آزادی از بند ظلم و جهل و تباهی و آگاهی به حقیقتی که هر لحظه در انکشاف است.
منابع:
۱- Robert Michelle , A short history of Russia, New York: E.P.Duttom,1956,p.27
2- Medievel Russi as Epics, Chrouicles, and Tales, by Serge A.Zenkovesly,Trans,injanet G.vaillant And john Richards II, from Russia to USSR a narriatre and Documantry History. New York: Long man, 1985,pp 56-57
3- V.O.Kliuchevsky, A ciurse in Russian history: the serententh country, Natslie Duddington,trans Chicago: Quadrangle book,1986,p.13*
4- Avvakum, in Vernadsky, a history book, p.261.
5- Robert Massie, Peter the great: His life and world. New york knopf,1980,p.134
6- Henritroyant, Catherine the great, new york: E.p. Dutton,1980,p.143.
7- main refrence: A life of peter the Great new york: coward, M ccann and Geohegan,1980,p.102
8- روسیه تزاری،استریکلر، ترجمه مهدی حقیقت خواه، تهران، ققنوس، ۱۳۸۱، ص۸۴