Vladimir Putin “We discussed this important issue yesterday over a beer...”

Barack OBAMA “You know, my faith is one that admits some doubt...”

یک روایت از زندگی نخستین سفیر ایران در آمریکا

Posted by admin on تیر ۱۹م, ۱۳۸۷ and filed under ساموئل بنجامین و صدرالسلطنه. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0. You can leave a response or trackback to this entry

حاجی واشنگتن دیپلمات می شود

تا زمان ناصرالدین شاه مردم، البته غیر از مردم کوچه و بازار، یعنی آن دسته از مردمی که مصدر امور بودند و سواد فارسی هم داشتند، می‌پنداشتند آمریکا به‌راستی در زیرزمین واقع است و اگر حدود دویست ذرع چاه بکنند به آمریکا خواهند رسید، چنان که فتحعلی شاه قاجار در روز نهم فوریه ۱۱۸۷ میلادی / بهمن ۱۱۸۷ خورشیدی که «سر هارفورد جونس» نخستین سفیر دولت انگلستان در ایران استوارنامه‌ی خود را با تشریفات مفصل در کاخ گلستان تقدیم داشت، شاه ضمن پرس و جو از اوضاع جهان به‌خصوص انگلستان و وضع آن مملکت و طریقه‌ی حکومت پرسید: راستی آقای سفیر این که می‌گویند ینگه دنیا زیر زمین است حقیقت دارد و آیا اگر من دستور بدهم در این قصر یک چاه دویست ذرعی بکنند به ینگه دنیا خواهم رسید؟
مستر جونس سفیر انگلستان هاج و واج ماند و نمی‌دانست چه پاسخی به پادشاه ایران بدهد و به طوری که خود مستر جونس در صفحه ی ۱۹۱ سفرنامه‌ی خود می‌نویسد شاه اصرار عجیبی داشت تا بفهمد چگونه ما زمین را کنده به آمریکا می‌رسیم و وقتی من گفتم ربطی به کندن زمین ندارد و ما با کشتی به آن مملکت سفر می‌کنیم، فتحعلی شاه اوقاتش تلخ شد و گفت معلوم می‌شود حواست پرت است، این سفیر عثمانی در تهران برایم قسم خورد اگر دویست متر زمین را بکنیم به ینگه دنیا می‌رسیم.
خلاصه، تا زمان سلطنت ناصرالدین شاه مقامات ایران نمی‌دانستند آمریکا در کدام نقطه‌ی عالم واقع است و نام آن قاره را هم ینگه دنیا می‌گفتند تا این که در سال ۱۸۸۳ میلادی/ خورشیدی مستر آرتور رییس جمهور ایالات متحده‌ی آمریکا به فکر افتاد به ایران که هم مرز روسیه‌ی تزاری و عثمانی بود سفیری بفرستد و این سفیر در دربار پادشاه ایران نفوذ پیدا کند تا دست کم بتواند آمریکا را آن طور که هست به شاه و زمام‌داران ایران بشناساند. از این رو مستر بنجامین را به سمت نخستین سفیر و مامور ویژه در دربار ایران تعیین کرد و به تهران فرستاد.
بنجامین با تشریفات مخصوص به ایران وارد شد و با ناصرالدین شاه چندین جلسه دیدار کرد و در این دیدارها که گاهی با حضور مترجم و گاهی بدون حضور مترجم بود(چون شاه زبان فرانسه را می‌دانست) دو طرف پذیرفتند دولت ایران برای ایجاد روابط حسنه سفیری به آمریکا گسیل دارد تا این سفیر بتواند ایران را آن طوری که هست به آمریکایی‌ها بشناساند و در ایجاد روابط صمیمانه بین دو مملکت توفیق حاصل نماید
حاجی برگزیده می‌شود
سال‌ها گذشت بنجامین تغییر پیدا کرد و به جای او مستر پرات به سمت سفیر آمریکا در ایران تعیین گردید. ناصرالدین شاه از روز نخستین دیدار با مستر پرات در فکر تعیین سفیر لایقی افتاد و پس از مطالعات زیاد و احضار چند تن از رجال نتوانست کسی را برای این سمت مهم تعیین و به واشنگتن بفرستد. دلیل عمده ی این عدم موفقیت ترس عده‌ای از رجال بود که خیال می‌کردند اگر به آمریکا بروند مثل این است که در ته چاه رفته‌اند و خروج از ته چاه هم مشکل است. به هر حال، چند ماه بعد ناصرالدین شاه توانست حاج صدرالسلطنه را که برادر ناظم الملک بود به این سمت مهم منصوب و فرمان همایون را موشح کند و او را به دریافت یک طاقه شال کشمیری مفتخر گرداند و با هدایای زیاد و نامه‌های متعدد به آمریکا بفرستد.
حاجی صدرالسلطنه که تازه از سفر مکه بازگشته بود و هفته‌ای دوبار به حمام رفته و ریش خود را حنا می‌بست و تمام ناخن انگشت‌های دست او هم رنگین بود پیش از مسافرت سه جلسه با پرات دیدار و درباره‌ی اوضاع آمریکا گفت و گو کرد و به ویژه از تعداد مسلمانان و مسجد و محراب آن جا پرسش‌هایی کرد و وقتی پرات سفیر آمریکا اظهار بی‌اطلاعی نمود و به طور خلاصه گفت در آمریکا مسلمان نیست و از مسجد و محراب هم خبری نیست .حاجی صدر السلطنه با هشت قاطر چموش و خروارها اسباب و لوازم سفر از راه امامزاده حسن به طرف تبریز حرکت کرد و از آن جا از راه استانبول روانه‌ی اروپا شد و در بندر کوبنس‌تاون در جنوب انگلستان سوار بر کشتی یک سره رهسپار نیویورک شد.
حاجی در آمریکا
حاجی بی‌درنگ پس از ورود به واشنگتن نخستین کاری که کرد تهیه‌ی منزل بود. با رییس تشریفات وزارت خارجه‌ی آمریکا داخل مذاکره شد و از او خواهش کرد برای او منزلی که دارای حوض و آب انبار و شاه‌ نشین باشد تهیه نماید. رئیس تشریفات و سایر اعضای وزارت خارجه که از حوض و شاه‌نشین سر در نمی‌آوردند از سفیر ایران توضیحاتی خواستند و حاجی صدرالسلطنه مرتب توضیح می‌داد حوض آب چیزیست که در آن خروارها آب به طور راکد جمع شده باشد و یا شاه‌نشین آن چیزی است که در ایوان بزرگ عمارت واقع بوده و مخده و ملحفه در آن گسترده تا بتوان ساعتی در کنار پنجره نشست و قلیانی چاق کرد و دود آن را به فضای اتاق پراکنده کرد.
دست سفیر ایران را گرفتند و به اغلب خانه‌های واشنگتن بردند. در واشنگتن نام خیابان‌ها و کوچه‌ها به نام یکی از ایلات و ولایات امریکاست . برای مثال، یک خیابان به نام نیویورک و خیابان دیگر به اسم سانفرانسیسکو و از این قبیل با شماره نامگذاری شده است. حاجی صدرالسلطنه را در خیابان فیلادلفیا وارد خانه دو اشکوبه‌ای نمودند که دارای فضای زیادی بود و در باغ مزبور استخر بزرگی قرار داشت و آب پیوسته از مجرا داخل استخر شده و از طرف دیگر سرازیر می‌شد. حاجی به مجرد مشاهده استخر ذوق زده شد و خنده در لبان خود نقش بست و هوس ورود به استخر و صابون و کیسه نمود. هر چه به او گفتند این استخر شناوری است به خرج او نرفت و همان جا در برابر روسای وزارت خارجه به استخر افتاد . این صحنه برای امریکایی‌ها دیدنی و کمیک بود و نیم ساعت بعد حاجی از استخر خارج و لباس پوشید و پا را در یک کفش کرد و گفت: این منزل باب پسند من شده و نظر به داشتن حوض که همان استخر باشد برا ی محل سفارت پسندیده است ولی موقعی که روی قیمت رفتند حاجی صدرالسلطنه زیر بار نرفت. چون اجاره‌ی آن محل پانصد دلار در ماه بود در صورتی که بودجه‌ی سفارت که با نظر ناصرالدین شاه تنظیم شده بود روی هم رفته با اجاره محل و حقوق مستخدمین یک هزار دلار در ماه بوده است. چاره‌ای نبود. حاجی صدرالسلطنه خواه ناخواه به آپارتمان قانع گردید و در خیابان نمره‌ی ۳۲۵ یک دستگاه آپارتمان که هر طبقه ۵ اتاق داشت برای محل سفارت اجاره کرد و نخستین کاری که نمود تهیه تابلو بود یعنی روی یک لوح آهنین با قلم (نی) به خط نسخ که البته خط او خوب بود با مرکب جمله‌ی»سفارت دولت فخیمه‌ی ایران» را نوشت و روی بالکن عمارت نصب کرد .
حاجی در مدت اقامت خود در واشنگتن هیچ کاری نداشت. نه ایرانی در آمریکا بود که به وضع او رسیدگی نماید و نه آمریکائی‌ها قصد مسافرت به ایران د اشتند که او ویزای ورود به ایران به آن‌ها بدهد. لباس حاجی همان لباس شیر شکری و کلاه قجری بود و ریش طوبی او با موهای قرمز که در نتیجه‌ی بستن حنا به آن صورت درآمده بود بیش از همه جلب نظر آمریکایی‌های تیزبین را می‌کرد . حاجی بیش‌تر ایام روز و شب را به عبادت مشغول و چون اعتقاد زیاد به سحر و جادو داشت از صدای آسمان می‌ترسید و از آمدن برف و تگرگ وحشت می‌کرد و یا رعد و برق را موجبات کفران نعمت می‌دانست. حاجی در این آپارتمان به حدی راحت و آسوده بود، چون آفتابه مسی مستراح را با خود آورده بود و از آن استفاده می‌کرد و تنها نقص آپارتمان نبودن خزینه در حمام بود و با وجودی که وان در دوش خصوصی آپارتمان وجود داشت او به علت این که مقدار آب موجود در وان کرح نیست از ورود به داخل وان خودداری می‌کرد و هم چنین به یاد روزهایی می‌افتاد که در حمام اراک مشهدی عبدالله دلاک او را کیسه می‌کشید و مشت و مال جانانه‌ای می‌داد.
از قضا حاجی صدرالسلطنه با خود یک جلد تقویم نجومی آورده بود و از روی این تقویم هر روز صبح ساعت نحس و سعد را می‌دید و اگر ساعت خوب نبود از رفتن به خیابان خودداری و اگر خوب بود سری به خیابان زده و در پیاده‌روها مردم  را تماشا می‌کرد. در یکی از روزها که حاجی عینک به چشم زده و در صفحات تقویم نجومی غوطه‌ور شده بود ناگهان چشمش به روز یک شنبه افتاد و آن روز، روز عید قربان بود. حاجی ناگهان عینک را از چشم برداشت و تقویم را به کناری گذاشت و به منشی باشی خود که حمزه علی نام داشت و او را از ایران آورده بود گفت هفته‌ی دیگر عید قربان است و باید گوسفندی قربانی کنیم. هر چه حمزه علی گفت قربان این جا ینگه دنیاست و کافرستان نام دارد و جز مسخرگی و هو کردن چیز دیگری عایدمان نمی‌شود حاجی صدرالسلطنه دست از تصمیم خود برنمی‌داشت و می‌گفت اگر بیش از این آیه و دلیل بیاوری مانند حضرت ابراهیم سر تو را از بدنت جدا خواهم کرد تا بدانی ثواب و اجر این عمل در کافرستان هزار بار از بلاد اسلام بیشتر است .
دو روز به عید قربان مانده یعنی روز ۲۴ ژوئن ۱۸۸۴ میلادی سفیر دولت فخیمه ایران به اتفاق منشی‌باشی سفارت به طرف کشتارگاه می‌رفت تا گوسفند چاق و چله‌ای خریداری نماید. در بین راه منشی سفارت پیشنهاد کرد حال که حضرت اشرف اصرار دارند پس موافقت نمایند گوسفند را در همان کشتارگاه ذبح و گوشت آن را بین فقرا تقسیم کنیم؟حاجی صدرالسلطنه در جواب گفت این‌ها مردمان کافرند . مگر نمی‌بینی من از روزی که وارد این شهر شده‌ام گوشت نمی‌خورم و دلیل آن این است که آن‌ها گوسفند و گاو را با یک ضربه هلاک می‌کنند در صورتی که اسلام به طریق دیگر دستور ذبح گوسفند را داده است. بنابراین راهی نیست جز این که گوسفند را خریداری کرده و خود در سفارت ذبح نماییم. ساعتی بعد اتومبیل مدل ۱۸۸۳ که به صورت کالسکه‌های ایران خودمان بود سفیر و منشی باشی را در خارج شهر واشنگتن که به ایالت مریلند منتهی می‌شود وارد محوطه‌ی کشتارگاه کرد و در آن‌جا سفیر با هزاران زحمت موفق شد گوسفندی خریداری نماید.
فروشنده گوسفند از منظور سفیر مطلع نبود و نمی‌دانست این مرد از خرید گوسفند چه نظری دارد به هر حال گوسفند را به داخل عرابه گذارده و به سفارت بردند. دو روز گوسفند زبان بسته در آشپزخانه‌ی سفارت محبوس بود و جز مقداری برگ کلم علوفه‌ی دیگری نداشت و صدای مع مع او در تمام آپارتمان می‌پیچید و حتی در شب آخر گوسفند به قدری از گرسنگی مع مع کرده بود که خود حاجی از شدت عصبانیت که در نتیجه بی‌خوابی به او دست داده بود تصمیم گرفت خودش سر از تن گوسفند جدا کند تا هم ثواب دریافت کند و هم بعد از پایان این مراسم به رختخواب برود و ۰ بی‌خوابی شب را جبران نماید. بلافاصله قبل از صرف ناشتایی لنگ قرمز رنگ خود را که از ایران آورده بود و حتی در نمره‌ی خصوصی حمام از تنش دور نمی‌شد به کمر زده و گوسفند را از آشپزخانه به طرف بالکن سفارت برد. از قضا آن روز یکشنبه و روز تعطیل عمومی امریکایی‌ها بود که خیلی ازمردم به سوی کلیساها روان بودند. حاجی صدرالسلطنه کارد تیزی را که از روز قبل آماده کرده بود در دست داشت و با جست و خیز گوسفند را بر زمین زد و دست و پای حیوان را با دو پای خود گذاشت و با یک دست دهان گوسفند را بست و با دست دیگر لبه کارد را بر روی گردن حیوان گذاشت و …
کارد تیز حاجی صدرالسلطنه در عرض چند دقیقه سر از تن گوسفند جدا کرد و خون از ناودان سفارت جاری شد. ناودان آپارتمان به خارج راه داشت و آب آن مستقیم به پیاده‌روی خیابان سرازیر می‌شد ناگهان عابران متوجه شدند از ناودان خون بسیاری خارج می‌شود. مدتی به آپارتمان نظر افکندند چیزی دستگیرشان نشد. چند متر جلوتر سر چهارراه پاسبان را صدا زدند و پلیس واشنگتون سراسیمه جلوی ناودان آمد و ناظر جاری شدن خون شد. بی‌درنگ از مغازه داخل آپارتمان شدند. در طبقه‌ی چهارم بدون این که متوجه شوند محل سفارت ایران است و سفارتخانه مصونیت دارد وارد اطاق‌ها شدند و با تعجب در بالکن اشکوب عمارت مردی را دیدند که پارچه‌ی قرمزی به کمر زده و مشغول پوست‌کندن گوسفندی است .
پیش از این که توضیحی بخواهند حاج صدرالسلطنه که به زبان انگلیسی آشنایی پیدا کرده بود و می‌توانست منظور خود را به طرف بفهماند گفت این جا سفارت ایران  است و من هم سفیر ایران هستم. افسر پلیس بیدرنگ دفترچه‌ی بغلی را از جیب خارج کرد و پس از ورق‌زدن آدرس سفارتخانه‌ها را از نظر گذراند و با تعجب دید حرف سفیر راست است و آن مکان محل سفارت است. افسر پلیس حرفی نزد و فقط عذرخواهی کرد که بدون اطلاع وارد این محل شده‌اند و اگر ممکن است عذر آن‌ها را بپذیرند
حاجی صدرالسلطنه جوانمردی کرد و گفت شکایتی نخواهم کرد و چون فهمیدم به چه منظوری وارد محل سفارت شده‌اید برای اطلاع شما توضیح می‌دهم امروز روز عید قربان ایرانی‌ها و یا به زبان شما گوسفندکشی است و هرکس در این روز گوسفند بکشد در این دنیا و آن دنیا نزد خداوند روسپید خواهد شد. افسر پلیس پرسید آیا در تمام روزهای یک شنبه این مراسم انجام می‌شود؟ سفیر ایران گفت خیر فقط سالی یک بار که چنین روزی است.
جمعیت کثیری از زن و مرد آمریکایی در پایین عمارت جمع شده بودند و هر لحظه انتظار می کشیدند تا افراد پلیس از آپارتمان خارج شوند و خیر قتل چند نفر بی گناه را بدهند ولی چند دقیقه ای نگذشت که افسر پلیس واشنگتن و به دنبال او سه نفر درجه‌دار پلیس از آپارتمان خارج شدند و اظهار کردند قتلی رخ نداده.
فردای آن روز روزنامه‌های واشنگتن داستان مراسم عید قربان و ذبح گوسفند را در سفارت ایران با شرح و بسط چاپ کردند و این داستان به اندازه‌ای جالب و خوشمزه بود که مدت‌ها نقل مجالس و محافل بود. از عجایب آن که حاجی صدر السلطنه گزارش جریان را به انظمام روزنامه‌های واشنگتن که او را دست انداخته بودند برای مطالعه ناصرالدین شاه به تهران فرستاد و شاه قاجار نیز به تصور این که کار خوبی کرده و مرام اسلام را در دیار کفر بسط داده است، حاجی صدرالسلطنه را به لقب حاجی واشنگتن و دریافت جبه و دستار نائل کرد.

Leave a Reply

Advertisement 250x250 ad code to be displayed on the inner pages